#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_242


- من : انقدر زود يادت رفت ؟

- علي : چي ؟!

- من : تولد فرهاده !

- علي : اَاَ ... راست مي گي ! اينم امروز صبح تو پاركينگ گفتي !! ( و زد زير خنده )

سرمو با تاسف تكون دادم و گفتم : « برادر ما رو باش ! مثلا دكتر مملكته ! »

- علي : خيلي هم دلت بخواد ! برادر به اين گلي نصيب هر كسي نميشه !

- من : خيلي خب ! كم هندونه زير بغل خودت بزار ! فعلا !!

از اتاقش اومدم بيرون ... كارم تموم شده بود ... مي دونستم فرهاد الان عمل داره ... به سرعت به خونه برگشتم ... مشغول تزئينات شدم ... زياد تزئين لازم نبود ، آخه فرهاد كه بچه نبود ! آخ ! بچه !! دارم مامان مي شم ... خدايا شكرت !

ساعتي بعد كارم تقريبا رو به اتمام بود كه گوشيم به صدا در اومد و اسم فرهاد روي گوشي ، روشن و خاموش شد ... سريع جواب دادم ! صداي گرم فرهاد به گوشم رسيد : « سلام خانومم ! »

- من : سلام آقا ! خوبي ؟ خسته نباشي !

- فرهاد : سلامت باشي ! تو خوب باشي ، منم خوبم !

لبخند رو لبم نشست ...

- فرهاد : كي رفتي ؟

- من : يه دو ساعتي ميشه !

به ساعت نگاه كردم كه 5 رو نشون مي داد ... مهمون ها ساعت 7 مي رسيدند ...

- فرهاد : الو ؟ راحله ؟ پشت خطي ؟

بايد فرهاد رو سرگرم مي كردم ...

- من : آره عزيزم ! فرهاد جان ؟ سريع اين ليستي كه بهت مي گم رو بنويس تا موقع برگشتن بخري !

- فرهاد : بگو !

romangram.com | @romangraam