#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_241
- شهريار : جايزه مي دي ، مگه نه ؟!
عجب وروجكي بود ... مي خواست باج بگيره !
- من ( با خنده ) : جايزه هم ميدم ... !!
- شهريار : اطاعت قربان ! ماموريت از همين الان شروع ميشه ... خدافظ
- من ( با خنده ) : خداحافظ
- مائده : الو ؟ اين بچه چي ميگه ؟ ماموريت چيه ؟
- من ( با خنده ) : هيچي ! شب يادت نره با پدرام بياييد !
- مائده : واااي راحله ! فردا امتحان دارم ... اگه تا شب تونستم بخونم ، باشه ! اما اگه نشد ، شرمنده !
- من : دِ نشد ديگه ! بهت اطمينان ميدم تا عصر تمومش مي كني !
- مائده : حالا ببينم !
- من : منتظرتونم ! خداحافظ
- مائده : قربانت ! خدانگهدار
به بقيه هم زنگ زدم و به سمت اتاق علي رفتم ... در زدم و داخل شدم ... علي سرش پايين بود !
- من : سلام !
سرش رو از روي پرونده ها بلند كرد و گفت : « بَـــه !! آبجيِ گل !! شما كجا ، اينجا كجا ؟ راه گم كردي ؟! »
- من : اوه ... يه جوري مي گي انگار چند ساله كه همديگه رو نديديم !! خوبه امروز صبح تو پاركينگ ديدمت !
حالت متفكري به خودش گرفت و گفت : « اِاِ ... راست مي گي ها ... پس اينجا چي كار مي كني ؟! چرا مزاحم اوقات شريفم شدي ؟ »
- من : امشب يادت نره بياي خونمون !
- علي : چه خبره ؟!
romangram.com | @romangraam