#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_240


- مائده : واااي سلام راحله ! تو رو خدا بيا كمكم ... اين دو تا دارن منو مي كشن !

- من ( با خنده ) : خاله قربونشون بره !

- مائده ( با حرص ) : به جاي قربون صدقه رفتن بيا كمك دستم باش ! تنهام ! اين پدرام هم كه سر كاره ... شهــــــرزاد !! اون كتاب درسيمه ! خط خطي نكن ! اي خدا بگم چي كارت نكنه بچــه !!

- من ( با خنده ) : رو به راهي ؟!

- مائده : الان دارم بال در ميارم ... فردا امتحان دارم ... هنوز يه كلمه هم نتونستم بخونم !

- من : گوشي رو بده به شهريار ...

- مائده ( با داد ) : شهـــــريار ؟! كجايي ؟ بيا خاله باهات كار داره !

چند لحظه اي صبر كردم تا اينكه صداي شهريار از اون ور خط اومد ...

- شهريار : الو ؟ خاله ؟

- من : سلام عزيز دلم ... خوبي خاله ؟

- شهريار : سلام خاله ! نه ... مامان اذيتمون مي كنه !

صداي مائده كه داشت با شهرزاد كل كل مي كرد از اون طرف خط مي اومد ...

- من ( با خنده ) : خاله قربونت بشه ... مي خوام يه ماموريت بهت بدم !

- شهريار ( با ذوق ) : چـــــي خاله ؟!

- من : يه ماموريت سريه ! كسي نبايد چيزي بفهمه ! تو رئيسي و شهرزاد دستيارت ! بايد مثل يه مــــرد امروز خونه رو ساكت و آروم نگه داري ! مي توني ؟!

- شهريار : معلومــــه !!

مي دونستم وقتي كلمه ي مرد بياد تو جمله ، هر كاري باشه مي كنه ... لبخندي زدم و گفتم : « بياد با شهرزاد مهربون باشي و مثل دفعه ي قبل موهاشو نكني ! جيغ و داد نكنيد ... مثل يه مــرد واقعي با خواهرت بري تو اتاق و با هم بازي كنيد ... ماموريتتون هم از الان شروع ميشه ... باشه ؟ »

- شهريار : باشــه ... ولي ...

- من : ولي چي ؟

romangram.com | @romangraam