#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_239


- سياوش : نداشت !!

- پونه : اِاِاِ ... من مي خواممم ...

- سياوش : برات مي خرم !!

- من : طفلك سياوش ! هِــي عجوزه ؟!!

- پونه ( با جيغ ) : وايسا ببينم ! به كي گفتي عجوزه ؟؟!

- من : به تو !

- پونه : راحلــــــه !!

- من : كوفت ! داري لواشك مي لومبوني ، آلبالو هم كه رسيد ... باز هم آلو مي خواي ؟ رو تو برم !!!

- پونه : تو چي كار داري ؟ شوهرمه ، دوست دارم بهش بگم برام بخره ! من كه مي دونم تو عاشق آلبالو ترشكي ! مي فهممت عزيزم ... مي دونم داري از كجا مي سوزي ! تو هم برو يه ني ني خوشگل بيار ، مثل من بشين تو خونه به فرهاد بگو برات بخره !

- من : اتفاقا عارضم به خدمتتون كه ...

يهو حرفم تو دهنم ماسيد ... نه ! اول بايد به فرهاد بگم !

- پونه : خب ؟ نگفتي ؟!

- من : آها ... چيزه ! زنگ زدم ياد آوري كنم امشب تولد فرهاده ... يادت نره با سياوش بياييد !

- پونه : اُكي ! يادم بود !

دوباره صداي در اومد و پشت بندش هم صداي پونه ...

- پونه : سياوش ؟ برگشتي ؟!

- سياوش : آره عزيزم ! اينم آلو !

داشتم پشت تلفن از خنده منفجر مي شدم ... براي همين زود از پونه خداحافظي كردم و تلفن و قطع كردم و يه دل سير خنديدم ... طفلي سياوش ! به كوزت گفته زِكي ... اين پونه هم دست كمي از تنارديه نداره ها ... دوباره تلفن و برداشتم و اين بار به مائده زنگ زدم ... مائده تا گوشي رو جواب داد ، صداش رو از اون طرف خط شنيدم كه گفت : « اِي جِز جيگر گرفته ! شهريـــــار !! فقط صبر كن الان به خدمتت مي رسم !! الو ؟؟ »

- من : سلام به آبجي خانم گل !

romangram.com | @romangraam