#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_238


*****

2 سال بعد

- پرستار : تبريك مي گم خانم دكتر ... !

- من : يعني ... ؟

- پرستار ( با لبخند ) : بله ، داريد مامان مي شيد !!

دست و پام رو گم كرده بودم ... لبخندي از ته دل زدم و گفتم : « ممنون ! ممنون ! » و به سمت ساختمان بيمارستان حركت كردم ... آزمايشگاه رو به روي بيمارستان بود ...

من و فرهاد يك سال و 8 ماهه كه با هم ازدواج كرديم ... فرهاد بهترين شوهر دنياست و منم ... معلومه ! بهترين همسر دنيام ... ! مائده و پدرام ، الان مامان و باباي دو تا وروجكن به اسم شهريار و شهرزاد ... خاله قربونشون بشه ... شهريار 5 دقيقه از شهرزاد بزرگتره و البته شر تر ... ... پونه و سياوش نزديك به 2 ساله كه ازدواج كردند و الان پونه 5 ماهه حامله است ... با ياد آوري پونه با اون شكم بزرگش ، لبخند عميقي رو لبم نشست ... الان با پونه ي دو سال پيش زمين تا آسمون فرق كرده ... آب رفته زير پوستش و كلي چاق شده !

با فكر به جواب آزمايش و اينكه من و فرهاد هم داريم مامان و بابا مي شيم ، تمام وجودم غرق اشتياق شد ... امروز تولد فرهاده ! دعا كرده بودم جواب آزمايش مثبت باشه تا به عنوان هديه به فرهاد بدم ... وارد اتاقم شدم و سريع رفتم پشت ميز ... تلفن رو برداشتم و به پونه زنگ زدم !

- پونه : الو ؟

- من : سلاااام !

- پونه : سلاااام خل و چل !

- من : بي تربيت ... حالا كه داري مامان مي شي يه كم روي رفتارت كار كن !

- پونه : اممممم ... دارم آلوچه و لواشك مي خورم ... دلت بسوزه !! ...

- من : بيچاره ! مي تركي ! صبح تا شب داري يه سره مي لومبوني ! به فكر خودت نيستي ، حداقل به فكر خواهر زادم باش .... ( و بعد با صداي آروم انگار دارم با خودم حرف مي زنم ولي جوري كه بشنوه ، گفتم ) ... مي ترسم شكل مامانش بشه ! استغفر الله ... خدا به دور !!!

- پونه ( با جيغ ) : راحله مي كشمت !! جرات داري يه بار ديگه بگو !!

- من ( با نيش باز ) : جوش نزن آبجي ! شيرت خشك ميشه ! حقيقت تلخه عزيــــزم !!

- پونه : من كه تو رو مي بينم ! يه حقيقتي بهت نشون بدم كه نگو !!!

از اون طرف خط ، صداي سياوش به گوش رسيد كه گفت : « عزيزم ! اينم آلبالو ! فقط زياد نخور ! »

پونه گفت : « باشه عزيزم ! دستت درد نكنه ... ( لحظه اي سكوت شد و بعد دوباره صداي پونه اومد ) ... اِاِاِ ... سيــاوش ! آلو نخريدي ؟! »

romangram.com | @romangraam