#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_237


كاش مي دونستي عزيزم ، اون ستاره خودتي

تو سوزوندي خودتو ، با خودت منم سوزوندي

كاش كه دل نداشتي و جاش توي قلب من مي موندي »

( من و تو / محسن ياحقي )

روي زمين نشسته بودم و زجه مي زدم ... مردم مي اومدند و مي رفتند ... بعضي هاشون با ترحم نگام مي كردند و بعضي ها هم با تعجب ... به سختي از جام بلند شدم و راه افتادم ... به سمت آينده ي نامعلوم ... بدون فرهاد ! من شكستم ... براي دومين بار ... قلبم انقدر خرو شده كه نشه بندش زد ...

تلو تلو مي خوردم و حركت مي كردم ... سرم گيج مي رفت ... ناخود آگاه چشمهام سياهي رفت و زير پاهام خالي شد و پرت شدم توي يه جاي گرم و بعدش ... هيچي نفهميدم !

*****

چشمهام رو باز كردم ... دور و اطرافم رو نگاه كردم ... توي بيمارستان بودم ... فرهاد ... فرهاد ... اشكهام ريختند ... خدايااا ، چرااا ؟؟؟ ... چرا داري نابودم مي كني ؟ ... پرستاري وارد شد ... فقط اينو فهميدم كه توي بيمارستان خودمون بستري ام ... پرستار سرمم رو چك كرد و بعد از تزريق آرام بخشي توي سرمم ، بدون هيچ حرفي از اتاق خارج شد ... چند لحظه بعد چشمام گرم شد و خوابم برد ...

*****

چشمهام رو باز كردم ... توي همون اتاق بودم ... سرمو برگردوندم ... مردي رو ديدم كه لباس سفيد پزشكي تنش بود و پشتش به سمت من بود ... رو به پنجره ايستاده بود ! چشمهام و بستم و ناليدم : « رفت ... من نتونستم مانعش بشم ! نتونستم بهش بگم دوستش دارم ... نتونستم ... ( اشكهام فرو ريختند ) ... من تازه فهميده بودم كه چقدر عاشقشم ... ! اما ... »

ديگه داشتم زجه مي زدم : « فرهاد ... فـــرهاد ! رفت ... چرا نموند ؟! ( به هق هق افتادم ) ... چــ ... چرا ... صبر ... نكرد تا ... بهش ... بگم ... فــــرهاد !!! »

- جانم ؟

قلبم ايستاد ... مي ترسيدم چشمهامو باز كنم ... مي ترسيدم خواب باشم و با باز كردن چشمهام از خواب بيدار بشم ... صدا دوباره تكرار شد : « نمي خواي چشماي قشنگت رو باز كني عزيزم ؟ »

نفس هام يكي در ميون مي اومدند ... خدايا ... خدايا خواب نباشم ... چشمهام رو آروم باز كردم ... يه جفت چشم مشكي در حاليكه برق اشك توشون ديده مي شد ، درست توي يه وجبي صورتم بود ...

ناليدم : « فرهاد ! »

- فرهاد : جانم ؟ عمرم ؟ عشقم ؟! بگو !

گريم شدت گرفت : « خودتي فرهاد ؟ ... خواب نيستم ؟ ... نرفتي ؟ ... مگه نه ؟ ... »

- فرهاد : مگه مي شد برم ؟ آدم كه بدون عشق و نفسش زنده نمي مونه ... مي مونه ؟ قلبم دست تو بود ... ! بايد بر مي گشتم !!

چند لحظه بعد هر دومون با صورت هاي خيس از اشك ، مي خنديديم ...

romangram.com | @romangraam