#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_236
تو به من گفتي برو ، من
چجوري جدا شم از تو
من ، مي خوام از دنيا برم ، تو
مي گي تنهايي برو ، من
مي ميرم جدا شم از تو »
اين داره چي ميگه ؟؟؟!!! داد زدم : « فرهـــــاد ... نـــــرو !! »
مرده ، دو تا از مسئول زنها رو صدا زد ... اونا منو از اونجا دور كردند ... اشكام راه خودشونو پيدا كرده بودند ... فرهاد هنوز داشت به من نگاه مي كرد ! گوشيش رو در آورد ... با اميدواري و لبخند خيليكمرنگي كه رو لبم نشسته بود ، بهش نگاه كردم و منتظر شدم تا گوشيم زنگ بخوره ... اما چند ثانيه بعد صداي پيامك گوشيم بلند شد ...
پيامك و باز كردم ... از فرهاد بود : « براي تو و علي آرزوي خوشبختي مي كنم ! خوشحالم كه اومدي ... خدانگهدارت ! »
سريع شمارش رو گرفتم اما صداي زني كه اعلام مي كرد « دستگاه مشترك مورد نظر خاموش مي باشد » مثل پتك تو سرم خورد ...
« من ، با دلي خون از غم تو
چي ميشه بموني با من ؟
نگو شرم مي كنم از تو
من ، با خودم مي گم دل تو
چرا بد مي كنه با من ؟
باشه دل مي كنم از تو »
نه خدا ... نـــه ... ديگه داشتم به معناي واقعي ، زجه مي زدم ... فرهاد ديگه بهم نگاه نمي كرد و مي رفت ... به شيشه كوبيدم ... اسمش رو صدا زدم ... بايد بهش مي گفتم دوستش دارم ! خدااااا ... كمكم كن !!! همينطور داشتم با چشمهام رفتن عشقم رو دنبال مي كردم ... هر قدم كه دورتر مي شد يه تيكه از وجودم رو هم با خودش مي برد ... وقتي از ديدم خارج شد ، فرو ريختم ... تا اون موقع با اميد برگشتنش سر پا بودم ... ديگه طاقت نداشتم ... ضربه ي آخر رو وقتي خوردم كه از بلندگو اعلام شد : « پرواز شماره ي 791 به مقصد كانادا هم اكنون باند را ترك كرد ... »
« رفتم از شهر خدا ، ستاره چيدم واسه تو
تو ستارمو سوزوندي ، آخرش گفتي برو
آي دلت بسوزه مي رم ، تو اسير دلتي
romangram.com | @romangraam