#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_235
- من : دكتـــــر !!!
- دكتر : پرواز 791 ساعت 7 و نيم ...
*****
به سرعت مي روندم ... فقط 20 دقيقه ي ديگه تا پرواز فرهاد مونده بود ... نبايد مي ذاشتم بره ... حرف دكتر تو گوشم به صدا در اومد :
- « دكتر : اگه مي خواي بري كه بيشتر زجرش بدي نرو ...
- من : من مي خوام نذارم بره !
- دكتر : فكر مي كني بتوني نگهش داري ؟! »
مي تونم ... آره ... فرهاد مي مونه ... گذشته نبايد دوباره تكرار بشه ... جلوي فرودگاه نگه داشتم ... فقط 10 دقيقه مونده بود ! به سمت يكي از مسئول ها رفتم و گفتم : « خانم ؟ ... مسافراي پروازِ ... »
هنوز حرفم كامل نشده بود كه صداي بلندگو بلند شد : « مسافرين پرواز 791 به مقصد كانادا به گيت شماره ي 2 مراجعه فرماييد ... »
با وحشت برگشتم سمت خانمه و تقريبا با داد گفتم : « گيت شماره ي 2 كدوم سمته ؟! »
خانمه كه مونده بود ، فقط تونست به سمتي اشاره كنه و من شروع كردم به دويدن ... نمي دونم اين همه انرژي رو از كجا آورده بودم ... وقتي به گيت رسيدم بين مسافرا چشم چرخوندم تا فرهاد رو پيدا كنم ... ديدمش ! از گيت عبور كرده بود و داشت مي رفت ... به سمت گيت دويدم كه مسئولش مانعم شد و گفت : « كجا مي ري خانم ؟ »
- من : من بايد برم !
- مرد : مسافريد ؟
- من : نه ! ولي بايد برم !
- مرد : چي ميگي خواهر من ؟! مگه الكيه ؟ ... بفرماييد عقب !
- من : اون آقا نبايد بره ! ( و بدون توجه به مرد ، داد زدم ) ... فرهـــاد ! فرهــــــاد !!
سر و صدا زياد بود ولي انگار فرهاد صدام رو شنيد ، چون برگشت و دنبال صدا گشت ... انرژي گرفتم و با خوشحالي دوباره داد زدم : « فرهــــاد ! من اينجام ! »
اين بار منو ديد ... لبخند عميقي روي لبش نشست ... چشماي قشنگش برق زد ... خواست به سمتم بياد اما ... به ثانيه نكشيده لبخند از روي لبش محو شد ... چهرش رنگ نااميدي گرفت و لب زد : « برو راحله ! برو ... »
« من ، با يه دنيا خاطره ، تو
romangram.com | @romangraam