#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_234


- من : علي ؟! من ... من ... خيلي تو رو دوست دارم ، اما ...

نفس عميقي كشيدم ... بغضم گرفته بود ... خيلي سخت بود ! ... علي عاشق من شده بود ... تقصير كي بود ؟! اگه من توي راهروي دانشگاه به علي نمي خوردم تا جزوه هام بريزه و برگه هاش قاطي برگه هام بشه ... اگه علي رو نمي ديدم ... اگه باهاش آشنا نمي شدم ... ! اگه عاشقش نمي شدم ... ! اگه علي براي 5 سال نمي رفت ... اگه فرهاد توي زندگيم قرار نمي گرفت !! اگه ... تقصير كيه ؟!

خواستم حرف بزنم كه خود علي گفت : « پادشاه قلبت ... فرهاده ؟! »

سرمو بلند كردم و ناليدم : « علي »

علي با حسرت بهم نگاه كرد و گفت : « مي دونستم ! از همون روز اول كه فرهاد رو ديدم فهميدم اين پسر كار خودشو كرده ... من دير اومدم راحله ! من با دستاي خودم عشقمو از خودم دور كردم ... »

- من : علي ؟ ...

علي با همون لحن كه خيلي درد توش نهفته بود ، ادامه داد : « خوشحالم كه بالاخره قلبت رو يكي كردي ! من ... خودم رو آماده كرده بودم ... پس خودت رو ناراحت نكن ... »

و بعد سعي كرد خودشو شاد نشون بده ولي اصلا موفق نبود ...

- علي ( با صدايي گرفته ) : خب كي شيريني مي دي ؟!

خواستم چيزي بگم كه علي طاقت نياورد و از جاش بلند شد و رفت سمت پنجره و با صدايي كه مرتعش شده بود ، گفت : « راحله ؟! تنهام بذار خواهش مي كنم ! »

اشكهام جاري شدند و از اتاق خارج شدم و تنها لحظه ي آخر شونه هاي لروزن مردونه اش رو ديدم ...

*****

به سمت اتاق استاد اميني حركت كردم ... بايد ازش مي پرسيدم فرهاد كي عازم ميشه ... بايد جلوي رفتن فرهاد رو مي گرفتم ... وارد اتاق دكتر اميني شدم و از منشي خواستم به دكتر بگه كه من اومدم ، كه گفت : « دكتر چند لحظه ي پيش رفتند اتاق عمل ! »

به سمت اتاق عمل پا تند كردم ... دكتر داشت وارد اتاق عمل مي شد كه فوري گفتم : « استاد اميني ؟! »

دكتر با تعجب ايستاد و به من كه نفس نفس مي زدم ، نگاه كرد ...

- من : دكتر ... فرهاد ... ساعت چند ... پرواز ... داره ؟

- دكتر ( با تعجب ) : چي كارش داري ؟

- من ( با استرس ) : تو رو خدا دكتر ... بايد برم پيشش !!

- دكتر : ...

romangram.com | @romangraam