#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_233


ساعت 6 بعد از ظهر بود ... وارد بيمارستان شدم ... ديروز كه از پيش محدثه برگشتم تا الان همش فكر كردم ... فكر كردم و اشك ريختم ... حرفاي آخر محدثه تو گوشم زنگ زد :

- « محدثه : حالا كه فهميدي عاشقشي از دستش نده ! دير شده ! نذار از اين ديرتر بشه ! حالا كه دوستش داري نذار بره !!

- من : علي چي ؟

- محدثه : خودت بهم گفتي كه علي بهت گفته براي گذشته ، آيندتو خراب نكن ! خودت گفتي كه بهت گفته هر تصميمي بگيري پشتته !

- من : ولي اينجوري علي مي شكنه ! آسيب مي بينه !

- محدثه : مطمئن باش اگه بهش نگي و باهاش ازدواج كني بدتر بهش آسيب مي زني ... اونجوري بيشتر مي شكنه ... چون موندن تو كنارش در اون صورت فرقي با ترحم نداره !! اما اينجوري هم به خودت و هم به اون يه فرصت دوباره مي دي ... »

جلوي در اتاق علي ايستادم ... امروز تعطيليم بود اما اومدم تا براي بار دوم شكست نخورم باعث شكست دو نفر ديگه هم نشم ... در زدم و صداي علي رو شنيدم كه گفت : « بفرماييد ! »

در و باز كردم و رفتم داخل ...

- من : سلام !

سرش رو بلند كرد ... اول با ديدنم تعجب كرد اما بعد لبخند با محبتي هم روي صورتش نقش بست ...

- علي : سلام راحله جان ! تو كجا اينجا كجا ؟! امروز كه نبايد مي اومدي !

- من : كارت داشتم !

- علي : بفرما بشين ...

روي مبلي نشستم و علي رو به روم نشست ...

- علي : بفرما ! من سرا پا گوشم !

- من : علي ؟! يادته بهم گفتي قلبت رو يكي كن ؟

علي اول با نگراني بهم زل زد اما بعد يه لبخند نصفه و نيمه زد و گفت : « آره ! يادمه ... قلبت رو يكي كردي ؟ ... »

- من : آره !!

- علي : خُــ .. خب ؟ نتيجه ؟

romangram.com | @romangraam