#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_232
- من ( زمزمه وار ) : اما ... اما تو نبايد بري ... تو قول دادي !!
- فرهاد ( با داد ) : چــــه قولـــــي ؟؟! قول دادم بمونم و زجر بكشـــم ؟؟!
- من ( با گريه ) : قول دادي مثل هميشه پيشم باشي ... مثل يه دوست !!
اونم رو به روي من روي مبل فرو ريخت و با صدايي كه تحليل رفته بود ، گفت : « نمي تونم لعنتي ... !! نمي تونم !! »
بعد با بغض زل زد تو صورتم و گفت : « تو خيلي خودخواهي راحله ! خيلي ! » و بعد مقابل چشماي خيس من وسايلش و برداشت و از در خارج شد و من نابود شدم ... !
*****
ساعت 5 بعد از ظهر بود كه وارد مطب محدثه شدم ... دو نفر ديگه هم بودند ... چيزي توي گلوم بود كه داشت نابودم مي كرد ... اسمم رو به منشي گفتم و منتظر شدم ... با حالت عصبي پاي راستم رو تكون مي دادم ... وقتي به خودم اومدم كه منشي اسمم رو صدا زد !
وارد اتاق محدثه شدم ... محدثه از جاش بلند شد و گفت : « سلام راحله جان ! »
اومد سمتم ... ديگه نتونستم خودم رو كنترل كنم و بغضم شكست ... محدثه رو بغل كردم و زار زدم ... محدثه منو نشوند و ازم خواست اتفاقات امروز رو براش تعريف كنم ... بعد از اينكه ماجراي امروز رو ميون گريه هام براش تعريف كردم ، گفت : « ديروز هم فهميده بودم اما ديگه مطمئن شدم ... !! »
- من : چي رو ؟ تو رو خدا بگو ... دارم ديوونه ميشم ...
- محدثه : آروم باش ! سعي كن آروم باشي و به هم نريزي !!
مگه چي مي خواست بگه ؟ ... سكوتش طولاني نشد و گفت : « تو ... عاشق فرهادي نه علي ... !! »
اين چي داشت مي گفت ؟ ... مگه ممكنه ؟! خنده ي هيستريكي كردم و همونطور گفتم : « غير ممكنه ... هِه ... من عاشق فرهادم ؟ ... هِه ... نه ... نـــه ... مگه ميشه ؟! من ... من ... عاشق علي ام !!! مطمئنم !!! الانم حتما واسه ي اين از رفتن فرهاد اينجوري به هم ريختم كه فرهاد برام يه دوست صميميه !! آره ... آره همينه ... !! »
محدثه اومد جلو و صورتم رو توي دستاش قاب گرفت و گفت : « آروم باش ! مگه بهت نگفتم خودتو كنترل كن ؟!!! »
يه قرص آرام بخش بهم داد و منو روي تختِ توي اتاقش خوابوند و گفت : « مي دونم هضم اين همه اتفاق برات سخته ! خيلي هم سخته ! اما ... تو عاشق فرهاد شدي ! »
وسط حرفش پريدم و گفتم : « اما من مطمئنم كه عاشق علي ام ... ! »
- محدثه : آروم باش راحله ! تو عاشق علي بودي ! 5 سال پيش ... 5 سال پيش عاشق علي شدي اما اون رفت ... تو اين 5 سال بيشتر رفت و آمدت با كي بود ؟ ... فرهاد ... به قول خودت كي شد يه حامي هميشگي برات ؟ ... ( نفسي گرفت و گفت ) ... بدون اينكه بخواي و دست خودت باشه كم كم توي قلبت راهش دادي ... اون برات بهترين رفيق بود ... يه همراه ، يه پشتيبان ! علي كه برگشت ، تو با خودت گفتي ، 5 سال انتظار حتما براي دوست داشتن بوده ... اين يه توجيه اشتباه بود ... تو الان فقط علي رو دوست داري اما احساست بهش عشق نيست !
چشمام رو بستم ... داشتم ديوونه مي شدم ! هضم اين حرف ها برام سخت بود ... از اون سخت تر اين بود كه همش درست بود ... عقلم و قلبم هر دو روي حرفاي محدثه مهر تاييد زدند ... خداااا !!! اين چه سرنوشتيه من دارم ؟! چرا دنيات داره با من بازي مي كنه ؟ ... 5 سال پيش عاشق علي شدم ، اما رفت ... نموند !! ... حالا بعد 5 سال فهميدم عاشق فرهاد شدم ! حالا اونم مي خواد بره ! خدااا ! تحملشو ندارم ... دارم مي ميرم ... خدا ازت دلگيرم ... خدا ... !
*****
romangram.com | @romangraam