#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_231


- حيدري : بله ... نيم ساعتي ميشه ... الانم دكتر ها بالا توي سالن اجتماعات هستند ...

- من ( با تعجب ) : سالن اجتماعات ؟ براي چي ؟!!

- حيدري : براي ...

همون موقع گوشي زنگ خورد و مجبور شد جواب بده ... منم منتظر نموندم و رفتم تا خودم ببينم چه خبره ... دلم شور مي زد اما دليلشو نمي دونستم ... سوار آسانسور شدم و خودم رو به سالن رسوندم ... در نيمه باز بود ! وارد سالن شدم ... انگار هنوز جلسه شروع نشده بود ! روي يكي از صندلي ها نشستم و با چشم دنبال فرهاد گشتم ... ديدمش !! كنار استاد اميني نشسته بود و داشت باهاش حرف ميزد ...

لبخند عميقي روي لبم نشست ... دلم براش خيلي تنگ شده بود ... خيلي زياد ! اما ... چرا انقدر لاغر شده بود ؟! ... انگار متوجه سنگيني نگاهم شد ، چون سرش رو برگردوند و منو ديد ... تا خواستم بهش لبخند بزنم ، اخم كرد و روشو برگردوند ... چي شد ؟؟؟! ... من بايد از دستش شاكي باشم كه يه هفته بي خبر گذاشته رفته ... حالا اون برام اخم مي كنه ؟! ...

ما شب خواستگاري قبل از خداحافظي با هم قرار گذاشتيم و قول داديم كه جواب من تاثيري تو رابطه ي الانمون نذاره و ما همون دوست و همكار صميمي باقي بمونيم ... پس چرا الان اينجوري مي كنه ؟! ... خواستم بلند شم و برم ببينم چش شده كه جلسه شروع شد و باعث شد دوباره سر جام بشينم ... صداي استاد اميني از پشت تريبون به گوش رسيد ...

- دكتر : مجددا سلام مي كنم به همگيتون ... براي اينكه تا الان خيلي منتظر مونديد عذر مي خوام ... ديگه ميرم سر اصل مطلب و دليل حضورتون در اينجا ! دليل تشكيل اين جلسه خواهر زادم دكتر فرهاد كاشفيه ... همونطور كه مي دونيد ، دكتر كاشفي يك هفته غيبت داشتند ... ايشون تصميم گرفتند از جمع ما جدا بشن و براي تحصيلات دكترا و فوق دكترا ، فردا شب ، عازم خارج از كشور بشن ... !

ديگه نمي شنيدم دكتر اميني چي ميگه ... فرهاد مي خواست بره ؟؟! نه ... نـه ... نــه ... !!! دكتر اميني از فرهاد خواست بياد پشت تريبون ... اميدوار بودم فرهاد بگه اشتباه شده ... براي همين خوب حواسم رو به حرفاش جمع كردم ...

- فرهاد : سلام ! ممنون بابت حضورتون ... همونطور كه دكتر اميني فرمودند ، قصد دارم براي تحصيلات بالاتر ، براي مدتي نه چندان كوتاه ، عازم كانادا شم ...

لحظه اي سكوت كرد و به من كه با بهت بهش خيره شده بودم ، خيره شد ... ولي زود نگاهش رو ازم گرفت ...

- فرهاد : خواستم از همتون حلاليت بخوام و خداحافظي كنم ...

نـــــه !!! ... غير ممكنه ! فرهاد مي خواد بره ؟؟!! نه نه نه !!! نمي دونم چقدر گذشت كه به خودم اومدم ... سالن خاليِ خالي بود ... سريع به سمت اتاق فرهاد دويدم و منتظر آسانسور نشدم ... پرستار ها و دكتر ها با تعجب نگام مي كردند اما برام مهم نبود ... به سمت اتاق فرهاد رفتم و بدون در زدن ، وارد شدم ... داشت وسايلشو جمع مي كرد ... نفس نفس مي زدم ... هي مي خواستم حرف بزنم ولي فقط لبام تكون مي خورد بدون اينكه از بينش صدايي خارج بشه ...

وقتي به خودم اومدم كه يه قطره اشك از چشمم چكيد ... ! صدام ناخود آگاه بالا رفت و گفتم : « هيچ معلوم هست داري چي كار مي كنــي ؟؟! مي خواي كجا بــري ؟ ... توي اين يه هفته كجا بـودي ؟ ... چرا بي خبرگذاشتي رفتــي ؟ ... هــــا ؟ ... بگو كجا بــودي ؟؟! چرا رفتــي ؟؟! ... »

نمي فهميدم كه صدام بالا رفته و تقريبا دارم داد مي زنم ... يه حالت هيستريك و عصبي بهم دست داده بود ... فرهاد خيلي تعجب كرده بود و سعي داشت آرومم كنه ... جلوم ايستاد و گفت : « آروم باش راحله ... آروم دختر ... چرا داد مي زني ؟؟! »

همونطور عصبي داد زدم : « نمــي خوام آروم باشـم ... اينا چــي بود تو سالن گفتــي ؟! مـي خواي كجا بــري ؟! »

فرهاد هم كنترلش و از دست داد و مثل من داد زد : « آروم راحلــــــه !! »

انگار منتظر دادش بودم تا اشكام جاري بشه ... روي مبل توي اتاقش افتادم و آروم طوري كه انگار داشتم با خودم زمزمه مي كردم ، گفتم : « مي خواي كجا بري ؟ ... نرو ... »

فرهاد عصبي دستاش رو توي موهاش كشيد و يه ليوان آب برام ريخت و خودش ليوان رو به لبهاي خشكم نزديك كرد ... ليوان رو پس زدم و گفتم : « چرا مي خواي تنهام بزاري ؟؟؟! »

خيلي عصبي بود ... ليوان رو روي ميز كوبيد كه نصف آبش بيرون ريخت و گفت : « مي خواي بمونم كه چي بشه هــــــا ؟؟؟؟! بمونم تا لحظه به لحظه نابود شــم ؟! بمونم و شاهد بودنت كنار يكي ديگه بشــم ؟ ... ( به خودش اشاره كرد و گفت ) ... منو ببين !! من همون فرهادِ يه هفته ي پيشـــم ؟؟! فكر كردي تو اين يه هفته خيلي به من خوش گذشته ؟؟! »

romangram.com | @romangraam