#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_230


- مجدثه ( با خنده ) : تو فكر كن مي خوام يه پول تپل به خاطر ويزيت ازت بگيرم ! ( و بعد كمي جدي شد و گفت ) ... فردا با اومدن فرهاد همه چيز مشخص ميشه ... ساعت چند مي توني بياي مطب ؟!

- من : تو تا كي هستي ؟!

- محدثه : دِ نشد ديگه ! تو فردا تا لحظه ي اومدن و رفتن فرهاد مي موني ! بعد از اون مستقيم مياي مطب ... من تا ساعت 8 شب هستم !

- من : داري نگرانم مي كني محدثه !!

- محدثه ( با خنده ) : نگراني واسه چي ؟ نگران نباش ! فقط فردا مثل امروز با همين صداقت با هم صحبت مي كنيم ! خب ؟!

به تكون دادن سر اكتفا كردم ... خدايا كمك كن ! ...

*****

به سرعت وارد بيمارستان شدم ... دل تو دلم نبود فرهاد رو ببينم ... به سمت ايستگاه پرستاري رفتم ...

- من : خانم حيدري ؟

- حيدري : بله خانم دكتر ؟

- من : دكتر كاشفي اومدن ؟!

- حيدري ( با تعجب ) : نه ... مگه قراره امروز بيان ؟!

سرمو تكون دادم و گفتم : « وقتي اومدن يه زنگ به اتاقم بزنيد ... »

وارد اتاقم شدم و روپوش سفيدم رو تنم كردم ... امروز يه عمل داشتم ... علي امروز بيمارستان نبود ... وارد اتاق عمل شدم !

*****

لباساي اتاق عمل رو عوض كردم ... با خستگي از اونجا بيرون اومدم ... داشتم از جلوي ايستگاه پرستاري رد مي شدم كه حيدري صدام زد ...

- من : بله ؟

- حيدري : دكتر كاشفي اومدن !!

- من ( با خوشحالي ) : جدي ؟؟؟!

romangram.com | @romangraam