#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_229


- من : اما چي ؟!

برگشت سمتم ولي توي چشمام نگاه نمي كرد ...

- علي : راحله جان ! دو ماه مونده ... ما هنوز عقد نكرديم ! يه سرزمين هيچوقت دو تا فرمانروا نداره !!

مغزم شروع به پردازش كرد ... نكنه هنوز به خاطر اون حرفي كه از دهنم در رفت ، ناراحته و فكر مي كنه من ، فرهاد رو دوست دارم ؟!

- من : علي ؟ هنوز به خاطر اون اتفاق ناراحتي ؟

سرش رو بلند كرد و با لبخند مهربوني توي چشمام زل زد و گفت : « نه عزيزم ! ... »

- من : ولي آخه ... انگار ...

بازم يه نفس عميق ديگه گرفت و گفت : « ببخش امروز نتونستم يه خاطره ي خوب برات بسازم ... ان شاء الله دفعه ي بعد جبران مي كنم ! ... حالا ديگه برو ... ! »

تو صداي علي نگراني موج مي زد ... موندن رو جايز ندونستم و خواستم پياده بشم كه آستين مانتوم رو گرفت و بدون اينكه به چشمام نگاه كنه ، گفت : « قلبت رو يكي كن ! به خاطر گذشته ، آيندتو خراب نكن ! هر تصميمي بگيري من پشتتم ... ! »

صداش مي لرزيد ... خواستم چيزي بگم كه اجازه نداد و گفت : « به اميد ديدار عزيز دلم ! »

اين يعني برم ! حالش خوب نبود ... اصلا خوب نبود ... انگار اون جمله ها رو با جون كندن داشت مي گفت ... پياده شدم و علي به سرعت حركت كرد ... سر جام خشكم زده بود ! علي ... ! اون تنها كسي بود كه فهميده بود قلبم يكي نيست ... چيزي كه حتي خودم هم نمي خواستم قبول كنم ... علي فهميده بود من ترديد دارم !

بدون اينكه وارد خونه بشم ، رفتم سر خيابون تاكسي گرفتم و آدرس خونه ي دايي رو دادم ... محدثه مشاور و روانشناس بود ... اون مي تونست كمكم كنه !!

*****

- من : همه ي ماجرا اين بود ! حالا من موندم محدثه ... بايد چي كار كنم ؟؟! من عاشق علي بودم ... ولي الان شك دارم ! 5 سال منتظر موندم ! پس حتما عاشقش بودم ! من با همين فكر به فرهاد جواب منفي دادم ... ولي الان شك دارم ! همه ي اين شك ها داره مثل خوره وجودمو مي خوره و نابود مي كنه ... ! من ... علي ... فرهاد ... كجاي اين بازي هستيم ؟! چرا ترديد دارم ؟! چرا يه هفته نبود فرهاد انقدر منو پريشون كرده ؟! علي امروز بهم گفت كه يه سرزمين هيچوقت دو تا فرمانروا نداره ! قلب آدم هيچوقت براي دو نفر نمي تپه !! من 5 سال پيش عاشق علي شدم ولي چرا فرهاد رو هم مي پرستم ؟! دارم ديوونه مي شم !

محدثه تو فكر فرو رفته بود ... حدود سه ساعت بود كه خونه ي دايي اينا و توي اتاق محدثه بودم ... از اول آشناييم با علي تا الان رو مو به مو براش تعريف كرده بودم ... محدثه به زن دايي گفته بود زنگ بزنه به خونه تا نگرانم نشن !

محدثه بعد يه سكوت نسبتا طولاني ، گفت : « گفتي فرهاد فردا مياد ؟! »

- من : آره !

- محدثه : ببين راحله ! من جواب قطعي رو فردا بهت مي دم ! فردا بيا مطب ... يه وقت برات مي ذارم !

- من : چرا همين الان نمي گي ؟!

romangram.com | @romangraam