#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_228
يهو شوك زده برگشتم و علي رو نگاه كردم ... سرجاش خشك شده بود ... اين چي بود گفتم ؟! ... يعني بدتر از اينم ميشه ؟! ... علي اول با ناباوري نگام مي كرد اما رفته رفته اخمي بين دو تا ابروهاش نقش بست و جلو تر از من حركت كرد ... واااي خدااا ... دارم ديوونه ميشم ! چرا من اينجوري شدم ؟! فرهاد تموم شده ! ... من الان نامزد علي ام ... پس چرا ؟؟؟!!!
اعصابم به هم ريخته بود ... اگه دست خودم بود و جراتش رو داشتم ، همين الان ، خودم رو از كوه پرت مي كردم پايين و خودكشي مي كردم ... بايد از دل علي در بيارم ... اما چجوري ؟ اونم با اين خرابكاري اي كه من كردم !! خودم رو بهش رسوندم و دوباره هم قدم شديم ... چهرش به شدت درهم بود و عميق توي فكر بود ... حالا چي بايد بگم ؟!
يه سرفه ي مصلحتي كردم و سعي كردم پر رو پر رو از در بي خيالي وارد بشم ... لبخندي روي لبم نشوندم و گفتم : « حالا نمي خواي بگي امروز قراره كجاها بريم ؟ »
ديدم نه ... يا خيلي ناراحت شده ... يا خيلي تو فكره ... چون حتي نيم نگاهي هم بهم نكرد !
- من : علي جان ؟ من معذرت مي خوام ! ... يه لحظه اصلا حواسم نبود ...
حرفم رو قطع كرد و گفت : « صبحونه كه نخوردي ... نيم ساعت ديگه هم راه مونده تا به بالا برسيم ... گشنت نيست ؟ »
در واقع خيلي گشنم بود ولي روم نميشد بگم ... اونم با اين حرفي كه چند لحظه ي پيش از دهنم در رفت ... ! خودش ايستاد و كوله پشتيش رو از روي دوشش برداشت و يه ساندويچ در آورد و به سمتم گرفت ... يه ساندويچم خودش برداشت ... براي اينكه جو به وجود اومده رو عوض كنم با لبخند شيطنت آميزي گفتم : « پس بگو !! خودت گشنت بود ، منو بهونه كردي ! »
علي هم خندش گرفت ... ديدم موقعيت مناسبه براي همين گفتم : « بخشيدي ؟؟ »
علي برگشت و با لبخند نگاهم كرد و چشماش رو به نشونه ي " آره " باز و بسته كرد .
نيم ساعت بعد بالاي كوه بوديم ... بالاي كوه رستوران نيمه سنتي اي بود ... در واقع اونجا يه جنگل مصنوعي هم درست كرده بودند و درختكاري شده بود و فضاي زيبايي رو خلق كرده بود ... وارد رستوران شديم ... ساعت 8 و نيم صبح بود ... روي يكي از تخت ها نشستيم . تا وقتي بخوان صبحونه بيارن ، فضاي اطرافم رو نگاه مي كردم ... دو تا گارسون كه لباس محلي پوشيده بودند رو به روي ميزمون اومدند و يه سيني بزرگ دست يكيشون بود ... اون يكي ظروف رو يكي يكي جلومون مي چيد ... نون ، پنير ، گردو ، سبزي ، نيمرو ، چاي ...
گارسون كه رفت رو به علي گفتم : « اين همـــه ؟؟! »
- علي : تو رو نمي دونم ! ولي من گشنمــه !! ( و مشغول خورن شد )
انقدر خوشمزه مي خورد كه منم هوس كردم و مشغول شدم ... مشغول خوردن بوديم كه علي گفت : « نظرت چيه تاريخ عقد و عروسي رو جلوتر بندازيم ؟ »
لقمه اي كه توي دستم بود و داشتم سمت دهنم مي بردم ، وسط راه خشك شد ... به علي نگاه كردم ... اونم نگاهش به من بود ... در واقع همه ي كارا رو كرده بوديم ... آزمايش هم داده بوديم ... مشكلي وجود نداشت ! و تا الانم براي اين عقد نكرده بوديم كه خانواده ها تصميم گرفته بودند ، عقد و عروسي تو يه روز باشه و تاريخش هم براي دو ماه ديگه بود ... براي همين از حرف علي تعجب كردم ... دو ماه ديگه كه خيلي نزديك بود ... پس چرا گفت جلوتر ؟!
- من ( با تعجب ) : براي چي جلوتر ؟!
علي كه به نظرم خيلي مشكوك مي زد نفس عميقي كشيد و آروم گفت : « هيچي !! دوست دارم زودتر بريم سر خونه و زندگيمون ! »
به علي كه هنوز داشت زير چشمي نگاهم مي كرد ، نگاه كردم ... در واقع خودم مي خواستم اگه بشه عقب تر بندازم ... به نظرم خيلي زود بود ... يه جورايي هنوز با خودم كنار نيومده بودم ! معلوم نبود اين روزا چمه !! از دست خودم به شدت كلافه بودم ! به علي نگاه كردم ... تو فكر بود ... !
بعد از خوردن صبحونه ، سوار تله كابين شديم و پايين رفتيم ... تا ظهر مغازه ها رو گشتيم و خريد كرديم و بعد از خوردن ناهار ، علي منو رسوند در خونه ... ماشين رو كه در خونه نگه داشت با تعجب برگشتم سمتش و گفتم : « مگه قرار نبود كل روز رو با هم باشيم ؟! »
علي همونطور كه نگاهش رو به جلو دوخته بود نفسي گرفت و گفت : « آره ... ! اما ... »
romangram.com | @romangraam