#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_227
- من : سلام دكتر !
- دكتر : سلام دخترم ! بفرماييد ... ( و به مبل هاي توي اتاق اشاره كرد )
رو به روش نشستم و گفتم : « راستش ... مي خواستم بپرسم ... از دكتر كاشفي خبر داريد ؟ كجان ؟؟! »
- دكتر : چي مي خواي بشنوي ؟
- من ( با تعجب ) : خب ... مي خواستم بدونم چرا يه هفته است بيمارستان نيومدند ؟
استاد از جاش بلند شد و به سمت پنجره رفت و پشت به من ايستاد و گفت : « حالش خوبه ! »
- من : كجاست ؟ چرا گوشيش خاموشه ؟
- دكتر : چرا مي پرسي ؟
- من : خب ... خب ... اون همكارمه !
خودم هم مي دونستم شدت نگراني من خيلي بيشتر از حس يه همكار به همكارشه ... ! فرهاد يه دوسته ... يه حاميه ... براي همين ، انقدر نگرانشم ... حتما همينه !
استاد برگشت سمتم و گفت : « پس فردا مياد ! »
- من ( با خوشحالي ) : جدي ميگيد ؟؟!
- دكتر : بله !
حرف ديگه اي نمونده بود ... براي همين سريع تشكر كردم و به سمت اتاقم راه افتادم ...
*****
جمعه بود ... با علي بيرون بوديم و قرار بود كل امروز رو خوش بگذرونيم ... اول قرار بود بريم كوه ! آخر هفته بود و كوه خيلي شلوغ بود ... كوه بلندي نبود و شايد 45 دقيقه تا يه ساعت تا بالا راه بود ... كمي اون طرف تر هم تله كابين قرار داشت ولي كيفش به كوهنوردي بود وگرنه با تله كابين كه تو يه چشم به هم زدن بالا بودي !
همين طور كه آروم آروم با هم بالا مي رفتيم ، توي فكر فرو رفتم ... « كوه ... شمال ... ليز خوردنم ... دره ... فرهاد ... دستايي كه منو گرفتن ... دستاي فرهاد ... فرهاد ! »
- علي : خوبي راحله ؟
- من : خوبم فرهاد !
romangram.com | @romangraam