#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_226


پدرام با عشق تو چشمام زل زد ... لبخندي روي لبش بود كه هيج جوره قصد پاك شدن نداشت ... گفت : « حالا كاملا باورم شد ! » و بعد خودش شروع كرد به بوسيدنم ...

*****

« راحله »

از خواب بيدار شدم ... دست و صورتمو شستم و رفتم پايين ... مامان داشت با تلفن حرف مي زد ...

- مامان : گوشي گوشي ! خودش اومد ... ( و گوشي رو به سمت من گرفت )

صداي جيغ مائده از اون طرف خط بلند شد : « ساعت خواب ؟! »

- من : تو هنوز ياد نگرفتي اول بايد سلام كني ؟ ...

- مائده : سلااااام بر خواهر عزيز تر از جان !

- من : نمك نريز ... زود تند سريع بگو خوشگل من چطوره ؟

- مائده : ببخشيدااا ... اول بايد حال مامان خوشگلش رو بپرسي !

- من : تو رو كه از اون زبون دو متريت ميشه فهميد ، خوبي ! دلم براي اون شيطون وروجك تنگ شده ... !

- مائده : تو از كجا مي دوني بچه ي من شيطونه ؟!

- من : وقتي تو و پدرام ، مامان و باباش باشيد ، ديگه خر بيار و باقالي بار كن ... اون چي ميشه خدا داند !! از الان بايد خودمونو براي يه زلزله ي 10 ريشتري آماده كنيم ... !

- مائده ( با خنده ) : قربونش بشه خالش !!

- من ( با شيطنت ) : نه ! انگار خيلي شاد و شنگولي !

- مائده : واااي راحـــله ! پدرام خيلي خوشحال شد ... ديشب كه بهش گفتم تا چند ساعت بعدش هنوز تو بهت بود ... وقتي هم به خودش اومد شروع كرد به برنامه ريزي براي خريد لباس و چيدن اتاق بچه !

- من : گفتم خوشحال ميشه !!

يه كم ديگه با مائده حرف زدم . آماده شدم تا به بيمارستان برم ... علي جلوي در منتظر بود ... سوار ماشين شدم و سلام كردم كه به گرمي جوابمو داد و راه افتاديم ... آرزو مي كردم امروز حداقل فرهاد اومده باشه ! ولي انگار به من آرزو كردن نيومده ! چون پرستاراي بخش مي گفتند نيومده ... پونه هم كه يه روز بود ، دو روز نبود ... قرار بود دو هفته ي ديگه عروسيش باشه و سخت درگير بود ... خيلي كم مي ديدمش !

طاقت نياوردم و به سمت دفتر دكتر اميني رفتم ... اون حتمــا از فرهاد خبر داشت ... به منشي اش گفتم اطلاع بده كه اومدم ... چند لحظه بعد كه زياد طول نكشيد ، منشي گفت برم داخل ! در زدم و با صداي بفرماييد ، وارد شدم ...

romangram.com | @romangraam