#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_225
- من : خواهش مي كنم ... ( و سريع خودمو انداختم توي حمام )
استرس داشتم ... هر چند راحله بهم خيلي اميد داده بود و همه ي اون استرس ها رفته بود ... اما دوباره با حضور توي اين شرايط و موقعيت ، اون استرس ها برگشته بودند ... لباسامو عوض كردم و رفتم زير دوش ... آب گرم باعث شد بدنم كرخت بشه و به شدت خوابم بياد ... نمي دونستم پدرام تا الان برگه رو ديده يا نه ... شايدم اونقدر خسته بوده كه قهوه اش رو خورده و متوجه اون نشده !
شير آب رو بستم كه صداي ضربه هاي پشت سر هم به در حمام به گوشم رسيد ... خيلي مي ترسيدم ... اين ضربه هاي محكم و پشت سر هم براي چي بود ؟! ... يعني خونده ؟ ... الان عصبانيه ؟! عزممو جزم كردم و با صداي آرومي گفتم : « بله ؟ »
- پدرام ( با صدايي كه مي لرزيد ) : اين چيه مائده ؟
خودمو زدم به اون راه و گفتم : « چي چيه ؟! »
- پدرام : زود بيا بيرون ! كارت دارم !
يادم اومد لباس بر نداشتم كه پدرام گفت : « پشت در برات لباس گذاشتم ... »
لاي در و باز كردم كه پدرام خودشو انداخت تو ... از موهام و بدنم آب مي چكيد ... سرمو انداختم پايين و گفتم : « برو بيرون الان ميام ! »
پدرام فقط به من زل زده بود ... زير نگاهش داشتم ذوب مي شدم ... دست زير چونم گذاشت و سرمو بلند كرد ولي نگاهش به شكمم بود ... دهنش باز مونده بود ... يعني الان چه رفتاري مي كنه ؟! در حمام باز بود و سردم شده بود ... همونطور كه سرما باعث شده بود لرز توي صدام هم بشينه ، گفتم : « سردم شد پدرام ! »
پدرام خيلي سريع به خودش اومد و كمك كرد لباسامو بپوشم اما هنوزم هيچي نمي گفت ... !
با عطسه اي كه كردم ، فهميدم سرما خوردم ... به شدت سرمايي بودم ... خواستم پدرام و به خودش بيارم و به حرف بكشم و كمي عذاب وجدانش بدم ، واسه همين گفتم : « ديدي ؟ سرما خوردم ! حالا از فردا بايد ازمون مراقبت كني !! »
پدرام كه انگار منتظر يه تلنگر بود ، لباش شروع كرد به لرزيدن ... اما هيچي از بينش خارج نشد ... تو چشمام زل زده بود ... استرس و هيجانم رو كنار زدم و با صداي بچه گونه اي گفتم : « بابايي !! موهاي ماماني خيشه ها !! نمي خواي خشكش كني ؟! »
پدرام با اين حرف منو به شدت بغل كرد و شروع كرد به بوسيدنم ... لحظاتي بعد روي صندلي ميز توالت نشسته بودم و پدرام داشت موهامو با سشوار خشك مي كرد ...
- پدرام : باورم نميشه مائده ! يعني ... يعني من دارم ... بابا ميشم ؟!!
- من ( با خنده ) : عزيزم ، فكر كنم اينو 10 بار ديگه هم پرسيدي هااا !!
پدرام خنديد و گفت : « گيجم مائده ! »
با نگراني برگشتم سمتش و گفتم : « يعني خوشحال نيستي ؟ »
پدرام با لبخند عميقي جواب داد : « ديوونه شدي ؟ دارم بال در ميارم !! منظورم از گيجي اينه كه ، انقدر اين لحظات برام شيرينه كه مي ترسم خواب باشم ... يه نيشگول ازم بگير ! »
خواستم از بازوش نيشگول بگيرم كه پشيمون شدم و لبمو روي لبش گذاشتم و بوسيدمش ... خيلي عميق و بعد گفتم : « حالا باورت شد بيداري ؟؟! »
romangram.com | @romangraam