#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_224
- مائده : واقعا لطفت نسبت به من سرشاره !
- من : وااااي ... من دارم خاله ميشم ...
- مائده : برو گمشو !! من دارم از استرس مي ميرم اونوقت خانم داره به خاطر خاله شدن خودش ذوق مرگ ميشه !
يه بوس از لپاي مائده گرفتم و گفتم : « چند وقتته ؟! »
- مائده : دو ماه و خورده اي ...
- من : واااي مائده ! باورم نميشه !
به صورت مائده كه هنوزم با وجود اينكه 24 سالش بود ، بچه نشون مي داد ، خيره شدم و گفتم : « فداي مامان كوچولوم بشم ... »
- مائده ( با لبخند ) : يعني پدرام هم انقدر خوشحال ميشه ؟؟!
- من : شك نكن ! پدرام بال در مياره ...
اون شب همه ي فكر و نگراني هام رو فراموش كردم ... اين خبر ، بهترين خبر ، توي تمام عمرم بود ... اون شب پدرام از سر كار به خونمون اومد و بعد از صرف شام ، با مائده خداحافظي كردند و رفتند ... پدرام بدون شك خيلي با اين خبر خوشحال ميشد !
*****
« مائده »
با پدرام وارد خونه شديم ... مي خواستم همين امشب بهش بگم ... اما چجوري ؟ ...
- پدرام : مائده جان ! ميشه يه قهوه برام درست كني ؟ سرم درد مي كنه ...
- من : چشم !
- پدرام : چشمت بي بلا خانومم ... ( و خودش وارد حمام شد )
برگه ي آزمايشمو از توي كيفم برداشتم و لباساي پدرام رو براش آماده كردم ... قهوه حاضر بود و پدرام از حموم بيرون اومده بود و داشت جلوي آينه موهاش رو سشوار مي كشيد ... قهوه رو براش توي فنجون ريختم و گذاشتم روي ميز توي نشيمن و برگه ي آزمايشم رو كنارش گذاشتم ...
- من : عافيت باشه ! قهوه ات سرد نشه ...
پدرام با لبخند پر محبتي بهم نگاه كرد و گفت : « سلامت باشي ... دستت درد نكنه ! »
romangram.com | @romangraam