#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_223


و بعد با اين فكر مائده رو از خودم جدا كردم و جاي جاي صورتش رو نگاه كردم كه در حال حاضر فقط به خاطر گريه سرخ بود ... وقتي مطمئن شدم پدرام نزدتش ، كه فكري به شدت مزخرف بود ، به مائده گفتم : « انقدر گريه نكن !! بگو چته ؟؟! »

- مائده : را ... راحله ... من ... من ... پدرام !

- من ( با يه جيغ خفيف ) : اَاَاَه ... مائده ! مي كشمتااا ...

- مائده : اَاَاَه ... چرا جيغ مي زني ؟ ترسيدم ! بچم بيفته تو مسئولي !!

رومو برگردوندم و رفتم سمت لپ تابم و با بي تفاوتي گفتم : « مي خواي نگي ، نگو !! ولي انقدر آبغوره نگير ... رو اعصابمي !! »

- مائده ( با تعجب ) : گفتم ديگه !

- من : چي رو ؟

- مائده : دليل گريه هامو !

يه كم فكر كردم ببينم مائده چي گفته ! كه به هيچ نتيجه اي نرسيدم و گفتم : « خودتو دست بنداز بچه !! حوصلت رو ندارم ! برو بيرون كلي كار دارم ! »

- مائده : فعلا كه اين بچه ، داره مامان ميشه !!

يه كم حرف مائده رو توي ذهنم تحليل و حلاجي كردم و بعد با چشماي از حدقه در اومده برگشتم سمتش و فقط نگاهم بين صورتش و شكمش در جريان بود ...

- مائده : راحله ! اونجوري نگاه نكن ! چشمت شوره زبونم لال بچم طوريش ميشه !

به خودم اومدم و گفتم : « مَــ ... معلومه ... چي ... ميگي ؟؟ »

مائده دوباره زد زير گريه و برگه ي آزمايشي رو جلوم گذاشت و گفت : « اگه پدرام نخوادش چي ؟ درسم چي ميشه ؟ تازه ... پدرام ميگه من خودم هنوز بچم ! من كه بچم ، چجوري از يه بچه ي ديگه مراقبت كنم ؟؟ ها ؟ »

وقتي برگه ي آزمايش و خوندم با ذوق وصف ناپذيري و البته با بهتي كه هنوز تو چهرم بود ، رفتم سمت مائده و در آغوش گرفتمش و محكم به خودم فشارش دادم ...

- مائده : نكن راحله ! لِه شدم !

- من : قربونــش برم !!!

- مائده : قربانت !

- من : با تو نبودم ، با عزيز دل خاله بودم !

romangram.com | @romangraam