#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_222
دستمالي برداشتم و به پيشونيم كشيدم ... خيس عرق بودم ! ... توي اين هوا ، برام جاي تعجب داشت ... چرا انقدر گرم بود ؟؟!
- « فرهاد : گفتنش يه مقدار سخته !
درست از زماني كه با يه دختر آشنا شدم !
اون دختر چشم قهوه اي منو مجذوب خودش كرده بود ...
ديروز تصميم گرفتم بهش بگم ... از احساسم ... از چيزي كه بهش مي گن عشق ...
با من ازدواج مي كني راحله ؟ »
صداي فرهاد توي گوشم مثل ناقوس به صدا در اومد ... طاقت نياوردم ... به علي كه با بهت و نگراني بهم خيره شده بود ، گفتم : « ميشه هر چه زودتر از اينجا بريم ؟! »
علي هنوز بهم خيره بود ...
- من : با توام علي ؟!
به خودش اومد و سريع پول غذا رو حساب كرد و خارج شديم ... شيشه ي ماشين رو با وجود سرماي هوا ، پايين كشيدم ... پاييز بود ولي به نظر من هوا اصلا سرد نبود ... داشتم مي سوختم ... ! فكرم كشيده شد سمت فرهاد ... يه هفته بود كه غيبش زده بود ... كجا بود ؟!
علي منو رسوند خونه و بعد از سفارشات زياد براي مراقبت از خودم ، رفت ... به مامان و بابا سلام كردم و رفتم توي اتاقم ... گوشيمو از توي كيفم در آوردم تا يه زنگ به فرهاد بزنم ... به پشت زمينه اش كه هنوزم عكس منو فرهاد بود ، در حاليكه هر دو از ته دل لبخند مي زديم ، توجه نكردم و روي اسم فرهاد توي ليست مخاطبين دست كشيدم ... چند ثانيه بعد صداي " دستگاه مشترك مورد نظر خاموش مي باشد " توي گوشم به صدا در اومد ... خيلي نگرانش بودم ! خيلي زياد ... مي خواستم وقتي پيداش كردم ، اول يه دل سير كتكش بزنم و بعد بپرسم تو كل اين يه هفته كجا بوده ؟!
حالم خوب نبود ... عكس پشت زمينه ي گوشيم رو عوض كردم و توي پوشه ي تصاوير ، همه ي عكسايي كه فرهاد توشون بود رو پاك كردم ... ! مي خواستم خودمو تنبيه كنم ! به خاطر اينكه توي اين دو هفته ، فكرم بيشتر از علي ، به سمت فرهاد مي رفت ! روي تخت دراز كشيدم و چشمامو بستم و سعي كردم بخوابم ... چند دقيقه ي بعد خواب مهمون چشمام شد ...
*****
فرهاد ... فرهاد ... فرهاد ... !!! داري ديوونم مي كني ... ! چي از جونم مي خواي ؟ تو خوابم از دستت آسايش ندارم ! اگه راست مي گي ، مرد باش و هر جا هستي برگرد ... چرا مياي تو خواب آدم ؟ ... از روي تخت بلند شدم ... خواب هم به ما نيومده !
سريع دست و صورتمو شستم و رفتم پايين ... مثل هميشه مائده اومده بود ... اما پدرام همراهش نبود ! حس مي كردم يه چيزي غير طبيعيه ! مائده داشت گريه مي كرد و مامان سعي داشت آرومش كنه ... داشت با لبخند عميقي باهاش حرف مي زد ... مائده تا منو ديد از جاش پريد و اومد سمتم و قبل از هر صحبتي ، منو كشيد و به سمت طبقه ي بالا برد ...
- من : چته ؟ چرا اينجوري مي كني ؟؟!
- مائده : بيا حرف نزن !!
با هم رفتيم توي اتاق كه مائده دستمو ول كرد و يه كمي تو صورتم خيره شد و بعد زد زير گريه و خودش رو انداخت توي بغلم ... !
- من ( با تعجب ) : چي شده ؟؟؟! چرا اينجوري مي كني ؟؟ پدرام كجاست ؟! نكنه با اون دعوات شده ؟!!!! اي وااااي !!! نكنه زدتت ؟؟!!
romangram.com | @romangraam