#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_221
يه نگاه به اطراف كردم ... در واقع خيلي هم شيك و زيبا بود ... فقط تنها عيبش اين بود كه باعث مي شد روز خواستگاري فرهاد از خودمو به ياد بيارم ...
- من : نه نه ... خيلي قشنگه ... ولي ...
اومدن گارسون اجازه ي حرف ديگه اي رو بهمون نداد ...
- گارسون : همه ي ميز ها رزرو شده آقا !
- علي : من براي اين ساعت يه ميز رزرو كردم !!
توي خاطراتي كه خيلي با الان فاصله داشتند ، غرق شدم ... وقتي به خودم اومدم كه با علي پشت ميز نشسته بوديم ... با ديدن ميزي كه روش نشسته بوديم ، آه از نهادم بلند شد ... اين چه شانسيه من دارم ؟؟! حداقل نمي شد يه ميز ديگه براي ما باشه ؟! ...
- علي ( با لبخند ) : چرا تو فكري ؟
- من : ها ؟ اممم ... نه ... چيزي نيست ... !!
گارسون اومد سفارش گرفت و رفت !
- علي : چرا قيافت تو همه ؟ كشتي هات غرق شده ؟
- من : نه !! ... خوبم ... فقط يه كم حالم خوش نيست ... !!
- علي ( با نگراني ) : چيزي شده ؟ جاييت درد مي كنه ؟؟!
- من : نه ... نه ... نگران نباش !! فقط كمي خستم ...
واقعا خسته بودم ... سرم درد مي كرد ... خاطرات اون روز جلو چشمام ، قد علم كرده بودند ... به يه مسكن قوي احتياج داشتم تا بخوابم و به هيچي فكر نكنم ...
- علي : ناهارمونو كه خورديم ، سريع مي برمت خونه تا استراحت كني ! از فشارِ كارِ زياده !
كاش واقعا از فشار كار بود ... حاضرم صبح تا شب بي خوابي بكشم و كار كنم ولي مثل الان توي همچين وضعيتي قرار نگيرم ... غذاهامونو آوردند و مشغول شديم ... ولي من ، هر لقمه رو به زور قورت مي دادم و چيزي از مزه اش نمي فهميدم ...
- « فرهاد : هوا گرمه ؟
- من : نه ... چطور ؟ ... هوا كه خيلي خوبه !
- فرهاد : آخه خيلي عرق كردي فكر كردم هوا گرمه ! »
romangram.com | @romangraam