#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_220
- علي : چي كارا مي كني ؟!
- من ( با لبخند ) : هيچي ! مشغول بودم !
- علي : مزاحمت شدم ؟
- من ( باحالتي عصباني ) : ديگه از اين حرفا نشنومااا
- علي ( با خنده ) : مگه جرات دارم ؟! با اين اخمي كه مي كني هر كي باشه حساب كار دستش مياد !! ( و با لبخندي ادامه داد ) ... مرخصي گرفتم ! براي هر دومون ... زود جمع كن بريم !
- من ( با تعجب ) : كجا ؟
- علي : يه جاي دنج !! حالا افتخار مي ديد ؟
- من ( با لبخند ) : بله !
دقايقي بعد با هم از بيمارستان بيرون اومديم ... توي اين دو روزي كه نامزد شده بوديم ، علي منو مي برد بيمارستان و بر مي گردوند ... توي ماشين علي بوديم و موزيك ملايمي در حال پخش شدن بود ... سرمو به طرف پنجره چرخوندم و به بيرون نگاه كردم .
- علي : خوش به حال درختا !!
- من ( با تعجب برگشتم سمتش ) : چي ؟
- علي : راست مي گم ديگه !! يه نيم نگاهي هم ما رو مهمون كن !
خنديدم كه علي هم با خنديدن من ، خنديد ...
- علي : هميشه بخند ... خوشگل تر ميشي !
با خجالت سرمو پايين انداختم ...
- علي ( با خنده ) : تا منو ديوونه تر نكردي پياده شو !
يه نگاه به بيرون كردم كه ديدم رسيديم ... با علي پياده شديم اما با ورود به رستوران خاطرات به ذهنم هجوم آوردند ... نگاهمو توي رستوران گردوندم و روي ميزي كه خاطرات اون روز رو برام تداعي مي كردند ، متوقف كردم ! اين همه رستوران ، چرا اينجا ؟! فكرمو به زبون آوردم ...
- من : نمي شد جاي ديگه بريم ؟
- علي : چرا ؟ از محيطش خوشت نمياد ؟!
romangram.com | @romangraam