#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_219
تو رو به رهايي و من رو به اين غم
مي ري تا توي سرنوشتت نباشم
اگه روزي برگشتي و من نبودم
بدون خواستم اما نشد بي تو باشم »
( تو مي ري / مرتضي پاشايي ، رشيد رفيعي )
وقتي حرفامون تموم شد ، فرهاد از جاش بلند شد ... با بلند شدن اون ، منم از جام بلند شدم ... حركت كرد به سمت در ، اما وسط راه ايستاد و دستش و كرد توي جيب كتش ... جعبه ي كوچيك مخملي اي رو بيرون آورد ... برگشت سمت من ... برق چشماش از هميشه بيشتر بود ...
- فرهاد : اين براي توهِ ... نزديك به 5 ساله كه دست من امانته !
جعبه رو گرفتم و درش رو باز كردم ... يه حلقه ي ظريفِ طلاي سفيد بود با نگيناي خيلي ريز ... خيلي زيبا بود ...
- من : اما ...
- فرهاد : دستت هم نكردي ايرادي نداره ! به هر حال براي توهِ ... ( و از در بيرون رفت )
چند لحظه بعد منم به خودم اومدم و با هم به پذيرايي برگشتيم ... سر جاي قبليمون نشستيم ... جو بينمون خيلي سنگين بود ... دستاي سردم ، سردتر شده بود ... با صداي مادر فرهاد به خودم اومدم : « خب دخترم ! نمي خواي جواب ما رو بدي ؟! »
انگار سوال همه رو پرسيده بود چون نگاه خيره ي همه رو روي خودم حس مي كردم ... سرمو كمي بلند كردم و به فرهاد چشم دوختم ... سرش پايين بود ... سرمو پايين انداختم و قبل از اينكه با نهيب قلبم پشيمون بشم خيلي آروم گفتم : « با هم تفاهم نداريم ! »
*****
2 هفته بعد
سرم پايين بود و مشغول مطالعه ي پرونده ي رو به روم بودم كه در اتاق زده شد ... بدون اينكه سرمو بلند كنم ، گفتم : « بفرماييد ! »
در اتاق باز شد و كسي داخل شد . اول از همه ، بوي ادكلنش به مشامم رسيد ... ادكلن سرد و تلخ ... مثل ادكلن فرهاد ! فرهاد ! يك هفته بود كه فرهاد به بيمارستان نيومده بود و گوشيش هم خاموش بود ... خيلي نگرانش بودم ... يه جورايي خودمو مقصر مي دونستم ... با ذوق سرمو بلند كردم كه نگاهم تو يه جفت چشم مشكي گره خورد ... علي ! به وضوح بادم خالي شد كه از شانس بدم از چشم علي دور نموند ...
- علي : انگار از ديدنم خوشحال نشدي !
- من ( با لبخند ) : اين چه حرفيه كه مي زني ؟! بيا بشين ! ( و دعوت به نشستنش كردم و خودم رو به روش نشستم )
دستامو توي هم حلقه كردم كه چشمم به حلقه اي كه توي دست چپم بود افتاد ... من و علي دو روز بود كه با هم نامزد شده بوديم ... با لبخند سرمو بلند كردم و به علي چشم دوختم ... اونم داشت نگاهم مي كرد !
romangram.com | @romangraam