#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_218
مي ري تا توي سرنوشتت نباشم
اگه روزي برگشتي و من نبودم
بدون خواستم اما نشد بي تو باشم »
به زور شروع كردم به حرف زدن ... خيلي سخت بود ... انگار يه چيزي دست انداخته بود دور گردنم و داشت خفم مي كرد تا چيزي نگم ...
- من : ببين فرهاد ... به نظرم تو با من خوشبخت ...
فرهاد پريد وسط حرفم و در حاليكه صداش يه لرزش خفيف داشت با يه لبخند تلخ گفت : « من جوابتو مي دونم راحله ! پس خواهش مي كنم يادآوري نكن ! »
پس اگه مي دونست چرا اينجا نشسته بود ؟ ... مي خواست منو دق بده ؟ ... مي خواست با بغض تو صداش منو نابود كنه ؟ ...
فرهاد يه نفس عميق كشيد و با همون لبخندي كه به زور گوشه ي لبش نگه داشته بود ، گفت : « يعني من حتي انقدر ارزش ندارم كه بخوام خيلي معمولي از عشقم خواستگاري كنم و جواب منفي بشنوم ؟! چرا حداقل نمي ذاري حرفايي كه از 5 سال پيش براي شب خواستگاري آماده كرده بودم رو بزنم ؟ بعدش جوابتو بده !! »
خدااا ... اين چي داشت مي گفت ؟ ... چرا دارم خفه مي شم ؟ اين چيه تو گلوم ؟ ... چرا خاطرات دارن جلو چشمام رژه ميرن ؟ ... فرهاد با همون صدايي كه نمي دونم چرا بم تر شده بود ، گفت : « من فرهاد كاشفي ام ... 30 سالمه ... فوق تخصص و جراح قلب و عروق ... »
فرهاد همينطور مي گفت ولي من داشتم تو جاده ي خاطراتي كه با اين مرد ساختم دنبال يه چيزي مي گشتم ! يه چيزي كه باورش برام سخت بود ... مي خواستم تو اون خاطارت پيداش كنم ...
حرفاي فرهاد كه تموم شد ، منم ناخود آگاه شروع كردم به معرفي : « راحله رادمنش ... 28 سالمه ... جراح قلب و عروق ... »
« مي خندم تا يادم نياد خاطراتو
كه سنگين تر از اين نشه خواب بي تو
نمي خوام كه حال دلم رو بفهمي
نمي خوام بفهمي كه بي تابه بي تو
غروبه تو مي ري و من مي شكنم باز
به روت اين شكستو نمي خوام بيارم
نمي خوام بفهمي وقتي تو نيستي
دليلي واسه زنده بودن ندارم
romangram.com | @romangraam