#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_217
- فرهاد : نه !!
بعد كمي چشماش رو باريك كرد و گفت : « نگرانم بودي ؟! »
به وضوح هول شدم و گفتم : « نه نه ... فقط ... فقط ... ( كمي فكر كردم ! نگرانش بودم ؟ بيشتر از اون سكوت نكردم و گفتم ) فقط عذاب وجدان داشتم !! »
فرهاد خيلي آشكارا يه آه كشيد و گفت : « خب ... بهتره صحبتامونو بكنيم ! تو اول ميگي يا من بگم ؟ »
چي بگيم وقتي حسي وجود نداره .... ؟ شايد از جانب فرهاد آره ... اما از جانب من ... دارم ديوونه مي شم ... چرا ترديد دارم ؟ ... عقلم نهيب زد : « ترديد چيه ؟ مگه 5 سال براي علي صبر نكردي ؟ پس دليلي براي ترديد داشتن وجود نداره ! تو حتما علي رو دوست داشتي كه 5 سال صبر كردي ! »
صداي عقلم تو گوشم انعكاس پيدا كرد و مهر سكوت به قلبم زد ... به حرف عقلم گوش كردم و اجازه ي حرف ديگه اي رو از جانب قلبم ندادم ... ترديدي وجود نداشت ! من حتمــا علي رو دوست داشتم ... اونم الان منو دوست داره ... پس هيچ چيز ديگه اي نمي تونه ما رو از هم دور كنه ... قلبم نهيب زد : « يعني تو واقعا فكر مي كني كسي كه رو به روت نشسته مي خواد تو رو از علي جدا كنه ؟! »
يه نگاه به فرهاد كردم كه داشت بهم نگاه مي كرد ... نگاهم تو چشماي معصومش قفل شد ... به خودم جواب دادم : « نه !! » فرهاد سكوت بينمون رو شكست و گفت : « بهتره من بگم ! »
وسط حرفش پريدم و گفتم : « ولي فكر كنم حرفي براي گفتن نيست چون جواب من مشخصه !! »
فرهاد توي چشمام نگاه كرد و هيچي نگفت ... من علي رو دوست داشتم ! چرا مجبور بودم الان كه جلوي فرهادم اينو به خودم يادآوري كنم ؟؟! مگه شك داشتم ؟! قلبم دوباره نهيب زد : « پس فرهاد چي ميشه ؟ » جواب دادم : « اون با من خوشبخت نميشه ! اون لياقت يه زندگي عاشقانه رو داره ... من نمي تونم بهش عشق بدم ! »
فرهاد هنوز داشت نگاهم مي كرد ... منتظر بود حرف بزنم ...
« دارم رنگ بي بند و باري مي گيرم
واسه خنده از هر چي ياري مي گيرم
دارم مي فروشم همه لحظه هامو
دارم رنگ يه زخم كاري مي گيرم
دارم تو دلم اشك رفتن مي بارم
مي خوام داده هاتو واست پس بيارم
نمي خوام بفهمي وقتي تو نيستي
من حتي همين گريه هارم ندارم
تو رو به رهايي و من رو به اين غم
romangram.com | @romangraam