#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_216
- مائده : يالله زود باش كه احضار شدي !
- من : مــن ؟؟
- مائده : پ ن پ ... من !! پاشو ديگه ... مامان صدات زد گفت چايي بيار !
اينا كه داشتند حرفاي ديگه مي زدند ... مگه چقدر تو فكر بودم كه متوجه عوض شدن بحثشون نشدم ؟!! سريع 8 تا چايي ريختم ... مائده زودتر رفتش تو هال ... با سيني چاي وارد پذيرايي شدم و يه سلام كردم كه سعي كردم زياد آروم نباشه و شنيده بشه ... همه جوابمو دادند ... لباسام يه پيرهن بلند بود كه تا يه وجب بالاي زانوم مي رسيد و به رنگ سفيد بود و يه دامن آبي روشن و يه شال آبي آسموني ... آرايش نداشتم ... كلا اهلش نبودم ...
اول از همه رفتم سمت استاد اميني ... تو يه نگاه كلي ، چشماي نشكي نافذش ، به چشم مي اومد ... كپي برابر اصل چشماي فرهاد ... سبيل و ريش تقريبا سفيدي داشت كه خيلي كم درش تار هاي مشكي ديده مي شد ... رفتم جلو ... يكي از فنجون ها رو برداشت و تشكر كرد ... بعد رفتم به سمت مادر فرهاد ... زني بود با پوست گندمي و صورت كشيده كه چروك هاي ريزي كنار چشماش ديده ميشد ... يه عينك ظريف هم به چشمش داشت و در كل چهره ي آرومي داشت ... مثل چهره ي فرهاد ! ... اون هم با مهربوني ازم تشكر كرد ... بعد به مامان و بابا تعارف كردم ... نفر بعد فرهاد بود ... نمي دونم چرا دستام لرزش خفيفي گرفت ... البته انقدر كم بود كه فقط خودم حس مي كردم اما دستام كاملا سرد شده بود ...
به فرهاد كه تعارف كردم ، فهميدم اونم استرس داره ... تشكر خيلي آرومي كرد ... بعد از تعارف به مائده و پدرام ، روي كاناپه ي دو نفره ، كنار مائده نشستم و سرمو پايين انداختم ... دوباره رفتم تو فكر ... اصلا نمي فهميدم دارن چي ميگن ! فقط داشتم فكر مي كردم كه به فرهاد چي بگم ! يهو با سقلمه ي مائده به خودم اومدم و سرمو بلند كردم ... بابا خطاب به من گفت : « دخترم ! با آقاي كاشفي بريد صحبتاتونو بكنيد ! »
آب دهنم و خيلي سخت قورت دادم و از جام بلند شدم ... به سمت يكي از اتاقا رفتم و وارد شدم ... پشت سرم ، فرهاد اومد داخل و در و بست و نفس خيلي عميقي كشيد كه نشونه دهنده ي ميزان بالاي استرسش بود ... ناخود آگاه لبخند كوچيكي گوشه ي لبم نشست كه از نگاه فرهاد دور نموند و باعث شد اونم لبخند بزنه ... از لبخندش خجالت كشيدم ... به نظرم بايد الان بهم اخم مي كرد به خاطر رفتار ديروزم ... رفتارم باهاش واقعا بد بود ...
خيلي آروم گفتم : « بفرماييد بشنيد ! »
فرهاد رفت روي يكي از صندلي هاي توي اتاق نشست و منم مقابلش روي تخت نشستم ...
سكوت بود و سكوت ... تصميم خودمو گرفتم ... كمي گلومو كه بي شباهت به بيابون بي آب و علف نبود و صاف كردم و صحبت و شروع كردم ....
- من : من بابت رفتار ديروزم واقعا عذر مي خوام !
- فرهاد : جدا ؟؟!
لحنش هيچ تمسخري توش نبود ... زير چشمي به صورتش نگاه كردم ... تو صورتش هم تمسخر ديده نمي شد ... شرمندگيم بيشتر شد ....
- من : معلومه ! من خيلي به خاطر رفتار بد ديروزم شرمندم ! منو مي بخشيد ؟
- فرهاد : همسر من مي شي ؟
سرمو به شدت بلند كردم كه رگ گردنم گرفت ... اصلا توقع نداشتم انقدر سريع بحث و به اينجا بكشونه ! سكوت منو كه ديد ، گفت : « بخشيدمت ! همون ديروز بخشيدم ... رفتار منم بد بود ... ! ولي از حق نگذريم ضرب دستت ملسه ها ! » ( و بعد شروع كرد به ماليدن جايي كه سيلي زده بودم )
فرهاد اهل كنايه نبود ... مي دونستم اين حرف رو براي اين زده كه جو سنگين بينمون رو كمي از بين ببره اما من با اين حرفش شرمنده تر شدم ... دوباره سرمو پايين انداختم ...
- من ( با تته پته ) : هنوز ... جاش ... درد مي كنه ؟...
فرهاد جوابي نداد كه باعث شد سرمو بلند كنم ... داشت با لبخند نگاهم مي كرد ...
romangram.com | @romangraam