#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_215


- بابا : يعني حتي تو حاضر نيستي بهش فكر كني ؟

- من : آخه من ... من ...

- مامان : تو چي ؟؟

- من : من ...

- بابا : به هر حال فردا شب قرار شد بيان ... حرفاتونو مي زنيد و تو هم فكراتو مي كني و عاقلانه جوابشونو ميدي ... بقيه اش هم دست خداست ...هر چي اون بخواد ، همون ميشه ...

مي خواستم به مامان و بابا بگم كه من كس ديگه اي رو دوست دارم ولي روم نشد ... ديگه غذا از گلوم پايين نمي رفت ... يه كم با غذا بازي كردم و بعد هم برگشتم توي اتاقم ... نمي تونستم فكرم و متمركز كنم ... رو تخت دراز كشيدم و گوشيم و برداشتم تا خودم و با اون سرگرم كنم اما همين كه روشنش كردم و چشمم به صفحه ي اولش خورد ، آه از نهادم بلند شد ... پشت زمينه اش عكس من و فرهاد بود كه توي شمال گرفته بوديم ... خواستم پشت زمينه اش رو عوض كنم كه بي خيال شدم و با خودم گفتم : « كي حال داره عوض كنه !! »

بدون اينكه بخوام ، هنوز نگاهم روي عكس خشك شده بود ... سرمو به چپ و راست تكون دادم و موبايل رو پرت گوشه ي تخت و خودم دراز كشيدم ... حال خودمو نمي فهميدم ! نمي دونستم چمه !! انقدر فكر كردم كه چشمام سنگين شد و خوابم برد ...

*****

- مائده : اصلا هول نكني هااا ... فكر كن همون فرهاده !!

- من : بس كن مائده ... حرفاي موقع خواستگاري خودتو تحويل من مي دي ؟؟!

- مائده : منو باش مي خواستم آرومت كنم يه بار استرس نداشته باشي !

و بعد سرشو به نشونه ي قهر چرخوند اما انگار چيزي يادش اومده باشه ، گفت : « ولي خدايي چه تيپي زده ! دختركش !!! »

راست مي گفت ... از توي آشپزخونه ي اُپن يه نگاه به پذيرايي انداختم ... چيز زيادي مشخص نبود اما فرهاد از نيمرخ ديده مي شد ... كت و شلوار نوك مدادي تنش بود با پيراهن سفيد ... موهاشو هم مثل هميشه به سمت بالا شونه زده بود و يه دسته ي كوچيك از موهاش هم يه طرف صورتش ريخته بود ...

مائده راست مي گفت ... خيلي خوشتيپ شده بود ... سرش پايين بود اما انگار متوجه سنگيني نگاهم شد ... كمي سرش به سمت آشپزخونه مايل شد ... سريع سرمو دزديدم !

- مائده : خوردي پسر مردمو ....

به بازوي مائده كوبيدم و گفتم : « اَاَاَه ... همش تقصير توِ ... آبروم رفت !! »

- مائده ( با نيش باز ) : بي خيال آبجي ... تو نبينيش ، كي ببينه ؟؟! مثلا بايد امشب خوب سبك سنگين كني !

نزديك نيم ساعت بود كه فرهاد با مامان و داييش اومده بودند ... حرف ها سر مسائل متفرقه بود ... مائده و پدرام هم امشب اومده بودند و مائده مثلا مي خواست آرومم كنه كه استرس نداشته باشم ! داشتم ؟! يه كم فكر كردم و ديدم واقعا استرس دارم ! استرس اينكه چجوري بهش جواب رد بدم كه ناراحت نشه ! خب ناراحت كه ميشه ... زياد ناراحت نشه !

نمي دونم چرا يه چيزي تو قلبم ، مدام داشت بهم تلنگر مي زد ولي ... نمي خواستم به حرفش گوش كنم و سريع تو نطفه خفش مي كردم ! حرفش ارزش فكر كردن نداشت ... داشت ؟! نمي دونم ... گيج بودم ... من عاشق علي بودم ... نبودم ؟! پس اين حس چيه تو قلبم كه هي داره بهم ميگه « بيشتر فكر كن ! » ... تو فكر بودم كه با صداي مائده به خودم اومدم ...

romangram.com | @romangraam