#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_214
- مامان : خب ! حقيقتش امروز صبح يه خانومي تماس گرفت !
- من : خب ؟
- مامان : گفت مادر آقاي كاشفيه !
قاشقي كه توي دستم بود ، افتاد توي ظرف و صداي بدي داد ... تازه ياد بحثم با فرهاد افتادم ... آه از نهادم بلند شد ... اصلا جر و بحث امروزمون به خاطر همين موضوع بود ... مامان سكوت منو كه ديد ، ادامه داد : « گفتند مي خوان بيان براي امر خير ! »
سرمو بلند كردم ... اخمام تو هم رفته بود : « خب ؟ شما چي گفتيد ؟ »
فرهاد خودش گفته بود كه فردا شب ميان خونمون ، ولي دوست داشتم مامان الان ، چيز ديگه اي بگه !
- مامان : اصرار داشتند همين فردا شب بيان كه ...
- من : كه چي ؟
- مامان : گفتم بايد با بابات حرف بزنم كه بابات هم حرفي نداشت و قرار شد بيان ... !
با صداي نسبتا بلندي گفتم : « بيــــــان ؟؟؟ »
- مامان ( با تعجب ) : چه خبرته دختر ؟ آره خب ... بيان !
- من ( با ناله ) : آخه چرا گفتيد بيان ؟
اين دفعه بابا كه تا اون موقع ساكت بود ، گفت : « چرا انقدر پريشوني دخترم ؟ اگه با هم به توافق نرسيديد ، ميگي نه !! »
- مامان : چي چي رو نه ؟؟
با تعجب به مامان نگاه كردم كه با مِن مِن گفت : « منظورم ... منظورم اينه كه ... آقا فرهاد كه پسر خوبيه ! نزديك 5 سال هم هست كه همديگه رو مي شناسيد ... هم همكارت بوده و هم استادت ! پس اگه خدا بخواد اين وصلت سر ... »
نذاشتم مامان حرفش رو تموم كنه و گفتم : « يعني انقدر از من خسته شديد كه مي خوايد از اينجا برم ؟ ... »
بابا با لحن دلجويانه اي گفت : « اين چه حرفيه مي زني دخترم ؟؟ منظور مادرت اين بود كه فرهاد پسر خوبيه ! ان شاء الله اگه خدا بخواد با هم به تفاهم مي رسيد ... ! »
با صداي نسبتا آرومي گفتم : « اما جواب من منفيه !! »
هر دو شون با تعجب نگاهم كردند و مامان گفت : « يعني چي راحله ؟ هنوز بنده خدا ها نيومدند !! »
romangram.com | @romangraam