#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_213
وقتي فرهاد سر راحله داد زد و گفت من دوستش ندارم ، همون لحظه بود كه فهميدم اين همون لحظه ايِ كه منتظرش بودم ... بدون هيچ فكري وارد سالن شدم و گفتم ... گفتم كه دوستش دارم ... سكوت بدي ايجاد شد اما بعدش فرهاد به سمتم اومد و شروع كرد به زدن من ... اما من هيچ حركتي براي دفاع از خودم نكردم ... خوشحال بودم از اينكه راحله فهميد منم دوستش دارم ... اين ضربه ها حقم بود ! به خاطر 5 سال تاخيرم ...
راحله اومد از من دفاع كنه و فرهاد و عقب بكشه ... اما فرهاد عصباني بود ... خيلي عصباني ... داد مي كشيد و حرف مي زد ... چقدر بد بود كه همه ي حرفاش درست بود ... وقتي راحله ، فرهاد رو زد ، مات موندم ! فرهاد شكست ... من يه مرد بودم و شكستن يه مرد ديگه رو مي فهميدم ! خواستم آرومش كنم ولي پَسم زد ... فرهاد رقيبم بود اما ... تو اون لحظه اينو نمي ديدم ... بهم گفت نمي ذارم بهش بهش برسي ... اون نمي دونست راحله ديگه مثل قبل فكرش پيش من نيست ... من امروز فهميدم بازندم !! عشق تو نگاه و رفتار فرهاد موج مي زد ... شايد من هم عاشق بودم ... ولي اعتراف مي كنم عشق اون بيشتر بود ...
به خودم اومدم .... راحله داشت براي فرهاد ميشد ... من هيچ شانسي نداشتم ... كنار لبم سوزش بدي رو حس مي كردم ... دست بهش زدم ، دستم خوني شد ... لبخند تلخي روي لبم نشست كه باعث شد زخم كنار لبم بيشتر بسوزه ... اما سوزشش بيشتر از زخمي كه روي دلم نشسته بود ، نبود ... ! تحملم طاق شد ... بالاخره اشكام راه خودشونو پيدا كردند و روي صورتم ريختند ... كي گفته مرد گريه نمي كنه ؟ ... پس يعني من ، مرد نيستم ؟!! قلبم بدجور درد مي كرد ... من بازنده بودم !! بازنده !!
*****
« فرهاد »
كنار اتوبان نگه داشتم ... شب شده بود ! وقتي از بيمارستان زدم بيرون ساعت 12 ظهر بود و الان 9 شب ... سرم رو گذاشتم روي فرمون ... فكر مي كردم اونم دوستم داره ... فكر مي كردم ديگه اون پسره رو فراموش كرده ... فكر مي كردم ميشه شريك زندگيم ، ميشه همدمم ، ميشه همسرم ... ! مگه من چي كار كردم ؟ چرا بايد اينجوري بشه ؟ ... سرم رو از روي فرمون بلند كردم و به رو به رو چشم دوختم ... دستم رو گذاشتم روي صورتم ، جايي كه سيلي زد ... هنوز مي سوخت ... اما دردش به اندازه ي درد عميقي كه رو دلم نشسته بود ، نبود ... ! در داشبورد و باز كردم و جعبه ي كوچيك مخملي رو در آوردم و درشو باز كردم ... حلقه اي كه توش بود ، بهم دهن كجي مي كرد ... ! ياد 5 سال پيش افتادم ! روزي كه فهميدم چقدر دوستش دارم ، روز بعدش اين حلقه رو خريدم ... ! چقدر خوش خيال بودم كه فكر مي كردم فردا شب اينو بعد 5 سال تو دستش مي بينم ... !!
چشمامو بستم و لبخند قشنگش اومد جلو چشمام ... طاقت نياوردم و چشمام و باز كردم ! ... جعبه رو انداختم توي داشبورد ... در ماشين و باز كردم و پياده شدم ... من شكست خوردم ! من يه مهره ي سوخته ام ... اون دو تا عاشق همديگه ان ... راحله ، يه روياي دست نيافتنيه ... ديگه طاقت نياوردم و داد كشيدم ... فرياد زدم ... ماشين ها با سرعت از اتوبان مي گذشتند ... كي اهميت مي داد كه ببينند ؟؟ ... خب ببينند !! اشك هام رو صورتم ريختند ... من باختم !! ديگه دارم شك مي كنم كه از اول هم توي بازي بوده باشم ...
داد زدم : « آخــه چـــــــرا خدااااا ؟؟؟ چرا اون نبايد براي من باشــــه ؟؟ چــــــرا ؟؟؟ » اشك هام مي اومدند ... كي گفته مرد گريه نمي كنه ؟ مگه مرد دل نداره ؟ اتفاقا گاهي بايد مرد باشي تا گريه كني ... ! آب دهنم و قورت دادم و سرمو بلند كردم ... آسمون امشب مهتابي بود و پر ستاره ... گوشيم رو در آوردم و به عكس روي صفحه اش چشم دوختم ... عكس منو راحله بود كه توي شمال گرفتيم !
اخمام رفت تو هم ... من بازنده نيستم !! حداقل هنوز نه ... من تا آخر بازي ، پا پس نمي كشم ... به سمت ماشين رفتم و جعبه ي حلقه رو از توي داشبورد برداشتم و دوباره با دقت به حلقه نگاه كردم ... طلاي سفيد با نگيناي ريز ... من مي خوام اينو تو دست راحله ببينم ... يعني ميشه ؟؟ ...
*****
« راحله »
با سردرد بدي از خواب بلند شدم ... نگاهمو به ساعت دوختم ... 9 و نيم شب بود ... چقدر خوابيده بودم !! از جام بلند شدم كه تازه نگام به لباسام افتاد ... هنوز لباس بيرون تنم بود ... با ياد آوري امروز ظهر ، اشكام سرازير شد ... علي گفت منو دوست داره ... چيزي كه هميشه آرزوي شنيدنش و داشتم ولي الان ... گيج بودم ! انگار هنوز باورم نشده بود ... ياد فرهاد افتادم و سيلي اي كه بهش زدم ... از كارم شرمنده بودم ...
خيلي گيج و سر در گم بودم ... تصميم گرفتم براي اينكه فكرم و منحرف كنم برم پايين پيش مامان و بابا ... ظهر كه رسيدم خونه ، هيچكدومشون نبودند ... لباسامو عوض كردم و رفتم پايين ... مامان توي آشپزخونه بود و داشت ميز رو مي چيد ...
- من : سلام مامان !
سرشو بلند كرد و با لبخند گفت : « سلام به روي ماهت ... بيدار شدي مادر ؟ بيا بشين غذاتو بكشم ... ناهارم كه نخوردي ... اومدم بيدارت كنم اما انقدر عميق خوابيده بودي كه دلم نيومد ... الان حتما خيلي گرسنه اي ! »
- من : پس بابا كجاست ؟
- بابا : من اينجام دخترم ...
برگشتم ... بابا پشت سرم بود و داشت با لبخند نگام مي كرد ... يه جورايي هر دوشون عجيب و غريب رفتار مي كردند !! نشستيم سر ميز و مشغول خوردن شديم ... متوجه چشم و ابروهايي كه مامان و بابا به هم مي اومدند ، مي شدم ! معلوم بود كه مي خوان چيزي رو بهم بگن ! هنوز سومين قاشق و به دهنم نذاشته بودم كه مامان گفت : « راحله جان ؟ »
- من : جانم مامان ؟
romangram.com | @romangraam