#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_212
هر چي صداش زدم صبر نكرد و با چشماي گريون از سالن زد بيرون ... خواستم دنبالش برم ولي پشيمون شدم ... اون الان تحمل ديدن منو نداره . پاهام سست شد و روي يكي از صندلي ها فرو ريختم ... سرمو تو دستام گرفتم و به موهام چنگ زدم ... داشتم ديوونه مي شدم ... خدايا ! اين ديگه چه مصيبتي بود سرم آوار شد ؟ ...
ياد اولين روزي افتادم كه ديدمش ... خيلي عجله داشت و محكم بهم برخورد كرد ... برگه هاش همه روي زمين پخش شده بودند ... اون روز ازش فقط دو تا چشم قهوه اي تو ذهنم ثبت شد ... تو سفرمون به شمال وقتي فهميدم غيبش زده ، قلبم ريخت ... اما همين الانم مطمئنم اون روز ، تا اون لحظه هيچ حسي بهش نداشتم ... اون روز ، خاطرات تلخ روزي كه با دستام بدن بي جون خواهرم آيه رو بلند كردم ، جلو چشمام رژه رفت ... خاطراتي كه كابوس هر شبم شده بود ... ترس تو وجودم نشست ... كلي دنبالش گشتم تا آخر پيداش كردم ...
اون موقع واقعا تو آسمونا سير مي كردم ... از اعماق وجودم خوشحال بودم ... اما خوشحاليم زياد دووم نياورد و بدون اينكه دست خودم باشه بهش سيلي زدم ... دروغ نگفتم اگه بگم تا موقعي كه پيداش كنم كم مونده بود بميرم ... نه به خاطر اينكه بهش علاقه داشته باشم ! من اون لحظه ، اونو يه آيه ي ديگه مي ديدم ... اما وقتي گريه اش گرفت ، وقتي چشماي پر آبش و ديدم ، يه چيزي تو قلب منم لرزيد ... از اينكه زده بودمش پشيمون شدم ... شايد اون اولين بار بود كه قلبم براش لرزيد اما انقدر خفيف بود كه اصلا بهش توجهي نكردم !!
روزي كه بهم از علاقه اش گفت واقعا جا خوردم ! فقط چند روز مونده بود تا رفتنم ... انتظار هر صحبتي رو داشتم غير از اين ! گفت عاشقم شده ولي من حتي يه درصد هم باور نكردم ... خيال كردم يه علاقه ي سطحي و ساده بهم پيدا كرده .... من عشق رو خيلي پيچيده تر از اينا مي دونستم كه بخواد به همين سادگي تو قلب كسي جا خوش كنه ! ولي اشتباه مي كردم !! خيلي دير فهميدم كه اتفاقا عشق ساده تر از اونچه فكرشو بكني تو قلبت مي شينه ! در نميزنه !! خودش بدون اجازه مياد تو خونه ي قلبت و ميشه صاحب خونه ... ! اسيرت مي كنه ... دير فهميدم ... خيلي دير ... !!
روزي كه قرار بود عازم بشم خيلي منتظر راحله موندم ... انتظار داشتم بياد ... نمي دونستم چرا ، ولي يه جور عجيبي ازش انتظار داشتم بياد بدرقه ام ... يادمه تو اون شلوغي يه جف چشم قهوه ايِ آشنا ديدم ولي خيلي زود گُمش كردم ... فهميدم كه اومده ولي ... چرا نمي اومد جلو ؟ ... وقتي پروازم اعلام شد و ديدم راحله نمياد ، ناچارا قبل از سوار شدنم به هواپيما يه پيامك بهش زدم براي خداحافظي و بهش گفتم منو فراموش كنه !!
همين كه هواپيما پرواز كرد ، دلم تنگ شد ... حس مي كردم يه چيزي رو جا گذاشتم ... خيلي سعي كردم تا به خودم بقبولونم كه دلم براي خانواده و كشورم تنگ شده و يه دلتنگيِ معموليه ... ولي نبود !! 5 سال تو غربت زندگي كردم و كل اون 5 سال توي تنهاييام بدون اينكه بخوام ، گاهي فكرم كشيده مي شد سمت راحله ! با خودم مي گفتم : « الان در چه حاله ؟ منو فراموش كرده ؟ شايد هم تا الان ازدواج كرده باشه ! » و اون موقع خيلي برام عجيب بود كه چرا با فكر به ازدواجش ، انقدر كلافه مي شدم ... !
5 سال خيلي سخت گذشت ... روزي كه قرار بود به ايران برگردم تو پوست خودم نمي گنجيدم ... از طرفي با استادم در تماس بودم و قرار بود تو بيمارستاني كه رئيسش بود ، مشغول به كار شم ... با پدرام هم در تماس بودم و خبر داشتم كه راحله و پونه تو همون بيمارستان مشغول به كارند و اين به خوشحاليم مي افزود ... خيلي مشتاق بودم راحله رو ببينم ... جرات نداشتم از پدرام ، راجع بهش بپرسم !
روز اولي كه رفتم بيمارستان ، هر چي نگاه كردم تا بين دكترا و پرستارا پيداش كنم ، نبود ... اما پونه رو ديدم ... با هم مشغول صحبت بوديم كه ... صدايي از پشت سرم بلند شد كه مخاطبش پونه بود ... خودش بود ... راحله ! ... برگشتم سمتش ... تو چشماش خيلي چيزا ديده ميشد ... غم ، حسرت ، خوشحالي ، تعجب ، بهت ... ولي من فقط دنبال يه چيز بودم ... يه كلمه ي سه حرفي ... مي خواستم ببينم هنوز هم تو نگاهش هست يا نه ... بود ... ولي انگار ... نمي دونم ... !!
خيلي خانوم تر شده بود ولي شيطنتي كه قبلا تو نگاهش بود ، ديگه ديده نمي شد ... خيلي با ديدنم جا خورد ... معلوم بود خبر نداشته و من تازه اون لحظه بود كه صداي كوبش عجيبي رو تو سينه ام حس كردم و اون موقع بود كه فهميدم چي شده ! به خودم اعتراف كردم كه من اسير اين نگاه معصوم شدم ! اون لحظه با ديدنش سر از پا نمي شناختم ولي ... مجبور بودم عادي رفتار كنم تا تو يه موقعيت مناسب از احساس خودم با خبرش كنم ... خيلي معمولي با هم سلام و احوال پرسي كرديم ... و من از همون لحظه داشتم تو ذهنم برنامه ي خواستگاري از عشقي رو مي چيدم كه تازه به وجودش پي برده بودم !
بعد از خداحافظي ازش غرق در شادي بودم ... ما هردومون عاشق هم بوديم و هيچي مانع من نمي شد كه بهش برسم ... از فكر به اينكه اون روز تو كافي شاپ قلب مهربونش و شكوندم و احساسش و زود گذر تلقي كردم ، مي خواستم خودمو بكشم ... بايد از دلش در مي آوردم ... حتي شده غرورمو كنار مي ذاشتم و التماسش مي كردم كه منو ببخشه كه راحت از روي احساس پاكش رد شدم !
از اون به بعد سعي كردم به هر بهونه اي شده باهاش حرف بزنم ! اولين ديدارمون هم توي آسانسور بود ... انگار اصلا حوصله ي صحبت با من و نداشت و به زور جواب مي داد ... ولي من دوست داشتم لحظات كند بگذره تا بيشتر باهاش حرف بزنم ... وقتي از آسانسور پياده شديم و تو پاركينگ گفتم اگه ماشين نداره برسونمش فهميدم چه سوتي اي دادم و خندم گرفت كه اونم لبخند نشست رو لبش ... غرق در لبخندش بودم كه يهو از لباش پاك شد ... تو چشماش يه ترسي نشست ... به پشت سرم چشم دوخته بود ! برگشتم و با پسري چشم تو چشم شدم كه هم سن خودم ميزد ... خيلي عصباني بود و من تواون لحظه از اون عصبانيت هيچ خوشم نيومد ... مخصوصا كه راحله هم ازش ترسيد !
يه حس عجيبي داشتم ... از طرف اين آدم احساس خطر مي كردم ... اونم انگار از من خوشش نيومده بود ... به اجبار يه لبخند تصنعي رو لبم نشوندم ! اسمش فرهاد كاشفي بود ... با اينكه هيچ علاقه اي به ترك موضعم نداشتم ولي باز هم مجبور شدم كه راهم و بكشم و برم ... و من چقدر از اين اجبارها بدم مي اومد ... و چقدر حقيقت تلخ بود كه همه ي اين اجبارها تقصير خودم بود ... !
برنامه ي شمال و با پدرام جور كردم ! دوست داشتم كنار دريا ازش خواستگاري كنم ولي چقدر خوش خيال بودم ! زندگي بد بازي اي راه انداخته بود ... رفتم به اتاق راحله تا از اومدنش مطمئن بشم ... وقتي فهميدم كه مياد خواستم بيشتر باهاش حرف بزنم كه در اتاقش باز شد و دوباره همون پسر اومد تو ... ! وقتي به اسم كوچيك صداش زد ، خون خونم و مي خورد ... موضوع جدي تر از اين حرفا بود و حساسيتم نسبت به اين پسر بي مورد نبود !
همونطور كه انتظار داشتم ، اونم از ديدن من خوشحال نشد ... اين خوب بود ؟! نمي دونم ... شايد چون اونم منو يه عامل خطرناك مي ديد !! و اين يعني من اونقــدر ها هم از بازي دور نيفتاده بودم ! خيلي خودم و كنترل كردم كه اون لبخند مسخره از رو لبام كنار نره ... مي خواستم به اين پسر بگم : « منم تو بازي هستم ! » پس به راحله گفتم كه بعدا مي بينمش !!! با اينكه جمله ي ساده اي بود ولي انگار موضوع انقــدر جدي بود كه اون پسر با همين جمله هم تحريك بشه ! موضوع و از راحله پرسيد و من خودم بهش جواب دادم كه قراره به يه سفر بريم ... اونم گفت خيلي دلش مي خواد بياد ... منم بهش تعارف زدم كه بر خلاف تصورم ، قبول كرد ...
اولش به خودم گفتم ايرادي نداره ... اتفاقا بهترم ميشه ! اينجوري بهش مي فهمونم اون توي اين جنگ بازندست ... اما با اين تعارف ، گور خودمو كندم !! اون سفر شد ملكه ي عذابم ... سفري كه خيال مي كردم توش عشقم و به راحله اعتراف مي كنم ، لحظه به لحظه اش شد شكنجه برام ... از اول سفر گرفته كه راحله سوار ماشين اون پسر شد و من ناچار شدم كه بسوزم و بسازم ... گفتم ايرادي نداره ... بالاخره به مقصد مي رسيم و منم چيزي رو كه داره نابودم مي كنه ، به راحله مي گم اما ... اون پسر ... نكنه ... نكنه جاي منو تو قلب راحله گرفته بود ؟ ... نمي تونستم باور كنم !! نه ... !! امكان نداشت !! پس چرا راحله بهم بي توجه شده بود ؟؟! پس چرا هميشه با اون بود ؟؟! چرا حتي نمي تونستم براي چند ثانيه باهاش حرف بزنم ؟؟! ...
وقتي توي كوه ، اون اتفاق براش افتاد مي خواستم اون پسر و كنار بزنم و بگم : « خودم مراقبش هستم ! » ولي بازم مجبور شدم برم ... من از اين اجبارها متنفر بودم ... روز آخر ديگه مي خواستم بهش بگم ... هر اتفاقي كه مي خواد بيفته ، بيفته ... !! ولي راحله ترجيح داد با اون بره گردش تا با من ... ديوونه شدم !! بغض گلومو گرفته بود ... مثل ديوونه ها همراهشون رفتم ... قدم به قدم ... با ديدن خنده هاي راحله كنار اون ، زجر كشيدم ... چند ساعت با هم بودند و من ثانيه به ثانيه اش مردم و زنده شدم !
تو شمال براش با دستاي خودم ، يه قاب عكس تراشيده بودم و مي خواستم اون روز بهش بدم ... ولي ... نشد ... مثل همه ي اين روزايي كه نشد ... فرداش وقتي رفت تو اتاق عمل ، قاب عكس و گذاشتم تو اتاقش ... اون روز خسته تر از هميشه به خاطر سفري كه توش شكست خورده بودم ، رفتم پاركينگ ... راحله هم اونجا بود ... كلافه بود ! رفتم طرفش ... گفت ماشينش باكش خاليه و جايي بايد بره ... خستگيم از بين رفت ... شايد اين يه فرصت بود ... بهش گفتم مي رسونمش ! ... وقتي ازم كمك خواست ، خوشحال از اينكه مي تونم كاري براي عزيزترين كس زندگيم بكنم ، گفتم اگه بتونم حتما كمكش مي كنم ولي ... با شنيدن چيزي كه ازم مي خواست ، ضربه ي بدي خوردم ... اين مرد كي بود كه راحله حتي روز تولدش و هم مي دونست ؟؟؟
براي قلب بي قرارم هم كه شده ، مي خواستم حداقل چند ساعتي رو باهاش باشم ... حتي اگه قرار باشه ، اونو تو خريد كادو براي رقيبم كمك كنم ... هِــه ... رقيــب ... ؟! چه كلمه اي ... !! كلمه اي كه حتي فكر نمي كردم براي من وجود داشته باشه !! ولي حالا اين پسر شده بود بزرگترين سد براي رسيدن به راحله ! اون روز با هم تو رستوران ناهار خورديم و تازه فهميدم كنار راحله بودن چه آرامشي به آدم ميده ...
موقع پياده شدنش بهش گفتم آخرين صحبتاي 5 سال پيشمون رو تو كافي شاپ فراموش كنه ! و منتظر جوابي ازش نموندم ... بايد چي كار مي كردم ؟! امروز تصميم گرفتم بعد از جلسه ، اگه شده تو بيمارستان داد بزنم هم راحله رو از علاقه ام بهش باخبر كنم ! ديگه جلسه تموم شده بود ... رفتم سمت اتاقش ... در زدم ... جواب نداد ... دوباره در زدم و اين بار با اجازه وارد شدم ... اما تو اتاقش نبود ... از فكر به اينكه با اون پسره فرهاد باشه ، خونم به جوش اومد ... يه حسي بهم مي گفت دوباره برگردم به سالن اجتماعات ! وقتي رسيدم ديدم حسم درست بوده ... داشتند با هم حرف مي زدند ... البته بيشتر شبيه دعوا بود !! فرهاد مي خواست بره خواستگاري راحله ولي راحله موافق نبود ... كور سوي اميدي تو دلم زنده شد ...
romangram.com | @romangraam