#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_210

- من ( با تعجب ) : چه موضوعي رو ؟

فرهاد سرش و انداخت پايين و گفت : « علاقه ام به تو ! »

از شدت تعجب نمي تونستم حرفي بزنم و فرهاد ادامه داد : « قرار شد مادرم به خونتون زنگ بزنه و با مادرت صحبت كنه تا يه وقت بگيره براي خواستگاري ... »

من كه تازه به خودم اومده بودم ، گفتم : « چــــــي ؟ »

- فرهاد : به نظرم بهتره خانواده ها در جريان قرار بگيرند ...

- من : در جريان چي ؟

- فرهاد : علاقه ي ما به همديگه !

من كه چشمام از تعجب گرد شده بود ، گفتم : « علاقه ي مـــــا ؟؟؟؟ »

عصبي شده بودم ... دست خودم نبود ...

- من : من كِي گفتم به تو علاقه دارم ؟

فرهاد كه گيج شده بود ، گفت : « اما تو گفتي كه فكر ... »

حرفش و قطع كردم و گفتم : « من گفتم راجع بهش فكــــر مي كنم !! »

فرهاد هم كه عصباني شده بود با كلافگي دستي تو موهاش كشيد و اونا رو بالا فرستاد و گفت : « من نمي فهمم راحله !! كجاي كارِ من اشتباه بوده ؟! تو گفتي مي خواي فكر كني يعني تو هم تا حدي به من علاقه داري كه خواستي فكر ... »

دوباره وسط حرفش پريدم و گفتم : « حرف تو دهن من نذار !! »

فرهاد با عصبانيت و با صدايي كه هر لحظه بالاتر مي رفت ، گفت : « انقدر وسط حرف من نپر ! من كار اشتباهي نكردم ... خواستم خانواده ها در جريان باشند ... ما مي آييم خواستگاري تو هم تا هر وقت دوست داشتي مي توني بهش فكــر كني !! »

- من ( با پوزخند ) : به نظر من ديگه جاي فكر كردن هم باقي نمي مونه ... وقتي ما به اين سرعت با هم دعوامون ميشه و آبمون تو يه جوب نميره به حتم نمي تونيم يه زندگي مشترك با هم بسازيم !

فرهاد با چشمايي كه از عصبانيت به قرمزي مي زد ، گفت : « به همين زودي زدي زير حرفت ؟ تو قول دادي فكر كني ... قول ندادي ؟ »

- من : اتفاقا داشتم همين كار رو مي كردم ولي تو خرابش كردي !!

- فرهاد ( با پوزخند و حرص ) : خرابش كردم ؟ نكنه هنوزم به اون يارو فكر مي كني ؟


romangram.com | @romangraam