#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_209
4 روز بعد
اسمم و از پيجر شنيدم ... بعدش هم اسم پونه رو ... به سالن اجتماعات پيج شديم ... از جام بلند شدم و همين كه از اتاق بيرون اومدم ، پونه رو هم با لب خندون ديدم كه داره بهم نزديك ميشه ...
- پونه : سلااااام ، خوبي ؟
- من : سلام ... خوبم ! كم پيدايي ؟! ديگه افتخار نميدي !! ديروز كجا بودي ؟
- پونه ( با نيش باز ) : رفته بوديم با سياوش آزمايش خون بديم ... مشكلي نداشت !
خبر داشتم كه دو شب پيش سياوش اومده خواستگاري پونه و با هم نامزد شدند ...
- من : خب به سلامتي ! ميگم چرا ديگه يادي از ما نمي كني ! با از ما بهترون مي گردي !
- پونه ( با خنده ) : اونكه صد البته !!
- من : اِاِاِ ... اينجوريه ؟ باشـــه ! پس من امروز نمي رسونمت ، با از ما بهترون برو ...
- پونه ( با نيش باز ) : حرص نخور آبجي ! موهات سفيد ميشه ! اتفاقا مرخصي گرفتم ، بعد جلسه با سيا قراره بريم پيش مشاور خانواده !
- من ( با حرص ) : مشاور براي چي ؟ بگو بياد پيش خودم تا چشماش و روي حقيقت باز كنم و بهش بگم داره با چه عجوزه اي ازدواج مي كنه !!
پونه كه از حرص خوردن من داشت كيف مي كرد ، گفت : « انقدر حرص نخور راحِل جان ! موهات سفيد بشه ، شوهر گيرت نمياد ، مي ترشي رو دست بابا و مامانت باد مي كني !! »
ديگه رسيده بوديم به سالن و نمي شد تو جمعيت جوابشو بدم ... نشستيم روي دو تا از صندلي ها و بعد از اومدن بقيه ي دكترا ، جلسه شروع شد ... موضوع جلسه راجع به داروي جديدي بود كه تيم علمي بيمارستان ساخته بودند ...
وقتي جلسه تموم شد روم و كردم سمت پونه تا چيزي بهش بگم كه ديدم بعلـــه !! مرغ از قفس پريد ... حتما تا ديده جلسه تموم شده بال در آورده سمت سياوش ... دكترا داشتند يكي يكي سالن و ترك مي كردند . سالن تقريبا خالي شده بود و منم داشتم مي رفتم بيرون كه فرهاد صدام زد ...
- فرهاد : يه لحظه صبر كنيد خانم رادمنش !
- من : بله ؟
- فرهاد : كارتون دارم !
صبر كرديم تا سالن كاملا خالي شد ... رو كردم سمت فرهاد و گفتم : « خب ؟؟ »
- فرهاد : من موضوع رو با دايي و مادرم در ميون گذاشتم !
romangram.com | @romangraam