#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_208
- فرهاد : نمي خواي بگي چي شده ؟ نصف عمر شدم !
تا ديدم مي خواد بره سمت خونمون ، گفتم : « خونه نميرم »
- فرهاد : پس كجا ؟
- من : رستورانِ « ... »
- فرهاد : اونجا براي چي ؟ تو رو خدا يه چيزي بگو راحله !
- من : پدرام و مائده !
- فرهاد : پدرام و مائده چي ؟
- من : تو رو خدا زودتر برو ! خودت مي فهمي ... !
فرهاد كه ديد من حرفي نمي زنم ، فقط با حرص سرعت و بيشتر كرد . وقتي به رستوران رسيديم بدون توجه به فرهاد ، در و باز كردم و وارد شدم ... همون موقع يه تك زنگ به پدرام زدم ... مي دونستم طبقه ي بالا هستند ... سريع پله ها رو طي كردم ... صداي قدماي محكم فرهاد و پشت سرم مي شنيدم ... تو راه پله بوديم كه صداي دادِ پدرام به گوشم رسيد ... طفلك مائده !! اين پدرام هم خيلي جو گير مي شه ها !! وقتي مائده و پدرام و ديدم ، رفتم سمت مائده كه داشت چونشو مي لرزوند ...
- من : چه خبرته پدرام ؟؟ اين كارا چيه مي كني ؟
- فرهاد : اينجا چه خبره ؟
- پدرام ( با عصبانيت ) : چه خبره ؟ من ديگه نمي كشم !! ديگه نمي تونم با ايشون ( به مائده اشاره كرد ) زير يه سقف زندگي كنم !!!
مائده همونطور كه چونش مي لرزيد ، گفت : « فكر مي كني من صبر ايوب دارم ؟ منم ديگه به اينجام رسيده !!! تا كي وانمود كنم خوشبختم ؟؟؟!!! »
پدرام كيف سامسونتشو برداشت و گفت : « منم خسته شدم ! پس بهتره همينجا تمومش كنيم !!! ديگه هم لازم نيست وانمود كنيم !! » و به سرعت از راه پله پايين رفت ...
فرهاد كه تا اون موقع خشكش زده بود ، گفت : « من ميرم دنبالش ! »
- مائده : نــــــه ... نريد !!! ( و سرشو گذاشت رو ميز و شروع كرد به گريه كردن ! )
منم كه ديگه داشت باورم ميشد واقعا بين اين دو تا شكر آب شده ، داشتم با حيرت به مائده نگاه مي كردم كه متوجهِ پدرام شدم كه داشت با يه قيافه ي شرور و با يه بادكنك تو دستش از پشت به فرهاد نزديك ميشد ... سعي كردم جلوي خندمو بگيرم ! مائده هم ديگه سرش و از روي ميز بلند كرده بود و هيچ اشكي هم رو صورتش ديده نميشد ...
پدرام ديگه دقيقا پشت سر فرهاد بود ! تا خواستم بگم اين كارو نكنه سوزن و زده بود تو بادكنك و فرهاد بيچاره از ترس داشت پس مي افتاد !! من و مائده زديم زير خنده و شروع كرديم به دست زدن و شعر تولدت مبارك و خوندن ... فرهاد كه تازه به خودش اومده بود يكي از پشت زد تو كله ي پدرام و با خنده به ما نگاه كرد . پدرام رفت از پايين يه كيك تقريبا بزرگ آورد كه روش شمع عدد 30 بود ... !
*****
romangram.com | @romangraam