#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_207

با تعجب نگاهي بهش انداختم و . چرا اين سوالو مي پرسيد ؟ انتظار داشت چي بشنوه ؟ چرا خاطرات 5 سال گذشته رو مي خواست تازه كنه ؟ خاطراتي كه بيشتر تلخ بودند تا شيرين ...

آروم گفتم : « اما من اومدم ! »

- علي : مي دونم اومدي ... چرا جلو نيومدي ؟ هر چي نگاه كردم پيدات نكردم ...

- من : 5 سال گذشته ! چه دليلي براي پرسيدن اين سوالا وجود داره ؟

همون موقع گارسون غذاها رو آورد و ما مشغول خوردن شديم و ديگه صحبتي بينمون رد و بدل نشد ... بعد از خوردن نهار ، با اصرار زياد ، علي رو راضي كردم كه هر كس پول خودشو حساب كنه و از رستوران خارج شديم ... تو راه برگشت ، علي يه آهنگ ملايم گذاشته بود و هيچكدوممون هم قصد حرف زدن نداشتيم ... وقتي علي ماشين و جلوي خونمون نگه داشت ، گفتم : « ممنون بابت كمك امروز تون ، خدانگهدار »

هنوز يه قدم هم به سمت خونه بر نداشته بودم كه با صداش متوقف شدم ...

- علي : آخرين صحبت هاي 5 سال پيشمون توي كافي شاپ و فراموش كن !!

رفتم توي فكر ... آخرين صحبت هاي 5 سال پيش ؟؟ ... يهو گذشته جلوي چشمام رديف شد ... من ... ! علي ... ! ابراز علاقه ي من به علي ... ! تلقي كردن عشقم به يه احساس زودگذر توسط علي ... ! به زمان حال برگشتم ... تا اومدم چيزي بگم ، متوجه شدم علي رفته ... در خونه رو باز كردم و وارد شدم ... بعد سلام به مامان و بابا يه راست به اتاقم رفتم . كادوي فرهاد و گذاشتم روي تخت و خودم نشستم روي صندلي كامپيوتر ... سرمو گذاشتم روي ميز ...

« آخرين صحبت هاي 5 سال پيشمون توي كافي شاپ و فراموش كن !! » ... چرا اين حرفو زد ؟ ... يعني مي خواست ازش دلخور نباشم راجع به اون اتفاق يا اينكه ... خدايا !! كمكم كن ... !

*****

با صداي پيامك گوشيم به خودم اومدم ... سرمو از توي پرونده هاي رو به روم كه تقريبا كارش تموم شده بود ، بلند كردم . گوشيمو برداشتم ... پدرام بود : « همه چيز رديفه ! مي توني عملياتو شروع كني ! »

لبخند رو لبم نشست ... پرونده ها رو تو كشوي ميزم گذاشتم و از اتاق خارج شدم ... به سمت اتاق فرهاد رفتم و در زدم ... صداي فرهاد و شنيدم ...

- فرهاد : بفرماييد !

در رو باز كردم و در حاليكه سعي مي كردم كمي نگران جلوه كنم ، وارد شدم ...

- فرهاد : اِ ... تويي راحله !

- من ( با نگراني ) : فرهاد ، كارت تموم شده ؟

- فرهاد : چيزي شده ؟ چرا پريشوني ؟

لبخند نصفه و نيمه اي زدم و گفتم : « نه ... نه ! خوبم ! مي توني منو برسوني يه جايي ؟! ماشينم باكش خاليه ... ( از ديروز تا حالا ماشينم داشت تو پاركينگ خاك مي خورد ) »

فرهاد كه معلوم بود نگران شده ، گفت : « آره ... همين الان ! » و سريع كتشو برداشت و با هم از بيمارستان خارج شديم ...فرهاد سريع ماشينو روشن كرد و راه افتاد ...


romangram.com | @romangraam