#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_206

- سهراب : مباركه !

- من : ممنون ! چقدر تقديم كنم ؟

- سهراب : قابل شما رو نداره !

*****

بعد از خريد ژاكت يه جعبه ي بزرگ كادو هم گرفتم و ژاكت و گذاشتم توي اون و درشو با ربان بستم ... با علي از پاساژ بيرون اومديم .

- من : خيلي ممنون علي آقا ...

- علي : كاري نكردم ! مياي بريم ناهار بخوريم ؟ من يه رستوران خوب سراغ دارم !

يه نگاه به ساعت كردم ... 12 و نيم بود ...

- علي : خيلي طول نميكشه !

- من : باشه ، بريم !

علي با خوشحالي در ماشين و باز كرد و سوار شديم ... خيلي دور نبود و ده دقيقه ي بعد اونجا بوديم . علي ماشين و پارك كرد و وارد رستوران شديم . ميزاي طبقه ي پايين پر بود و ناچارا به طبقه ي بالا رفتيم ... اونجا فقط يه زوج نشسته بودند . پشت يكي از ميزا نشستيم و گارسون ازمون سفارش گرفت و رفت ...

- علي : هيچوقت موقعيتش پيش نيومد درست و حسابي با هم حرف بزنيم !

نگاهم و به علي دوختم كه ادامه داد : « 5 سال گذشت ... من الان 30 سالمه ! پير شدم مگه نه ؟ »

- من ( با لبخند ) : شما به آدم 30 ساله مي گيد پير ؟

- علي ( با خنده ) : خب تو هم پير شدي !! ( و با صداي خيلي آرومي ادامه داد ) ... و البته خانم تر ...

فكر كردم اشتباه شنيدم و گفتم : « تو همه ي اين 5 سال يه بار هم به خانوادتون سر نزديد ؟ »

علي آهي كشيد و گفت : « نتونستم ... اونا گاهي مي اومدند و به من سر مي زدند ... سخته راحله ! خيلي سخته ... دور بودن از وطن و خانوادت اونم 5 سال ... »

- من ( با لبخند ) : عوضش الان مي تونيد بهشون خدمت كنيد .

- علي : چرا موقع رفتن تو فرودگاه نيومدي بدرقه ام ؟


romangram.com | @romangraam