#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_203
- من : شما ديشب كجا بوديد ؟
- علي : همين دور و اطراف ... ممنون بابت صبحانه ...
- من : نوش جان !
از جاش بلند شد و از ويلا بيرون رفت ... ساعت 7 و ربع بود كه بچه ها يكي يكي از خواب بيدار شدند . ساعت نزديكاي 10 بود كه وسايل و جمع كرديم و راه افتاديم ...
*****
با خستگي از اتاق عمل بيرون اومدم و وارد اتاق شدم ... يه راست به طرف ميزم رفتم و پشتش نشستم و سرمو روش گذاشتم ... ديشب تازه رسيده بوديم و با وجود خستگي راه ، مجبور بوديم به بيمارستان بياييم ... با ياد آوري ديروز و اينكه چقدر بهمون خوش گذشت ، لبخندي رو لبم نشست كه كمي از خستگيم كم كرد .
سرمو از روي ميز بلند كردم كه يهو چشمم خورد به بسته ي كادويي كه روي ميز بود . همينطور با تعجب بهش زل زده بودم ... اين ديگه چي بود ؟ ... دست دراز كردم و برش داشتم ... يه نگاه بهش كردم و شروع كردم به باز كردنش ... توش يه قاب عكس چوبي بود كه طرحاي خيلي قشنگي دور و اطرافش كنده كاري شده بود ... ولي آخه ... كي اين كادو رو اينجا گذاشته ؟ ... براي چي گذاشته ؟ ...
قاب عكس و برگردوندم تو جعبه و گذاشتم توي كشو ميزم ... تو فكر فرو رفته بودم و همينطور نگاهم روي ميز ثابت مونده بود ... نگاهمو چرخوندم روي تقويم ... يه كم بهش نگاه كردم كه جرقه اي تو ذهنم زده شد ... اي واااي ... امروز 17 شهريور بود ... فردا ... فردا تولد فرهاده !!! يهو از جام پريدم ... حالا چي كار كنم ؟ ...
سريع رفتم به سمت چوب لباسي و مانتومو عوض كردم ... خوشبختانه كارم تموم شده بود ... كيفمو برداشتم و به سمت آسانسور رفتم ... دكمه ي پاركينگ و فشار دادم ... امروز سه شنبه بود و فرهاد بيمارستان نبود . سوار ماشين شدم و استارت زدم كه روشن نشد ... چند بار ديگه هم اين كار و تكرار كردم كه نتيجه نداد ... نگام به باك ماشين خورد و آه از نهادم بلند شد . خالي بود ... يكي كوبيدم رو فرمون و پياده شدم ... بايد با تاكسي مي رفتم تا مغازه ها بسته نشدند ... داشتم به طرف در پاركينگ مي رفتم كه در آسانسور باز شد و علي بيرون اومد . تا منو ديد لبخندي رو لبش نشست و اومد طرفم ... سر جام ايستادم تا بهم برسه ...
- علي : سلام ، خوبي ؟
- من : سلام ، ممنون ! شما خوبيد ؟
- علي : خداروشكر ... جايي ميري ؟ ماشين داري ؟
- من : ماشين كه دارم ولي ...
- علي : ولي ؟
- من : باكش خاليه !!
- علي ( با لبخند ) : خب من مي رسونمت ...
- من : نه ! خودم ميرم ...
- علي : تعارف نكن ... سوار شو ( و دزدگير ماشين و زد و خودش سوار شد )
وقتي ديد از جام تكون نمي خورم شيشه رو پايين كشيد و گفت : « سوار شو ديگه ! »
romangram.com | @romangraam