#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_204

نفس عميقي كشيدم و در و باز كردم و سوار شدم ... علي ماشين و روشن كرد و حركت كرد ...

- علي : خونه ميري ؟

- من : نه !

- علي : پس كجا ؟

رفتم تو فكر ... حالا براي فرهاد چي بخرم ؟ ... عطر ؟ ... ساعت مچي ؟ ... لباس ؟ ... پوفففف ... ! يهو فكري به ذهنم خطور كرد ! علي ... يعني بهش بگم ؟ ...

با مِن مِن گفتم : « شما ... مي تونيد كمكم كنيد ؟ »

- علي : اگه بتونم حتما ...

- من : خب راستش ... فردا ... تولد دكتر كاشفيه ! مي خواستم ... مي خواستم يه چيزي براشون بخرم اما ... نمي دونم چي ... مي تونيد كمكم كنيد ؟

- علي : ...

- من : معذرت مي خوام ... حواسم نبود ... شما حتما خودتون كار داريد .

- علي ( با صداي خيلي آروم ) : نه ! ... نه ايرادي نداره ... منم كار خاصي ندارم ! كمكت مي كنم ...

- من ( با خوشحالي ) : راست مي گيد ؟

- علي ( با لبخند ) : اوهوم !

چند دقيقه بعد جلوي يه پاساژ نگه داشت و پياده شديم ... با هم وارد پاساژ شديم .

- من : خب ... حالا چي بخرم ؟

- علي : به نظر من يه سر بريم مغازه ي لباس فروشي اينجا ... لباساش خيلي قشنگ و شيكه !

همراه علي به سمت مغازه اي كه مي گفت رفتيم ... يه مغازه ي نسبتا بزرگ بود كه پر بود از لباس مردونه و كت و شلوار هاي شيك و زيبا ... همين كه وارد شديم ، صاحب مغازه كه يه پسر جوون بود و هم سن علي ميزد ما رو ديد . لبخند عميقي رو لبش نشست و از پشت پيشخوان اومد بيرون و همونطور كه دستاش و از هم باز مي كرد ، گفت : « ببين كي اينجاست ... درست مي بينم ؟ داش علي خودمون ... راه گم كردي ؟ »

يه نگاه به علي كردم كه اونم لبخند رو لبش بود . به سمت صاحب مغازه رفت و همديگه رو در آغوش گرفتند .

- علي : چطوري پسر ؟ من كه همين چند وقت پيش اينجا بودم !!


romangram.com | @romangraam