#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_202

- پدرام : كجا بودي تا حالا ؟ بيا شام بخور ...

علي سرشو بلند كرد و يه نگاه به همه انداخت و كمي روي من نگاهش توقف كرد . بعد از چند ثانيه سرش و پايين انداخت و گفت : « گرسنه نيستم ... ميرم بخوابم . » و به سمت يكي از اتاقا رفت .

به نظرم دمغ بود ... بعد از شام همه رفتند بخوابند تا فردا راه بيفتيم ...

*****

صبح با صداي زنگ گوشيم از خواب بلند شدم ... ساعت يه ربع 6 بود و هنوز هوا تاريك بود ... وضو گرفتم و نمازمو خوندم . ديگه خوابم نميومد . رفتم تو آشپزخونه و مشغول دم كردن چاي و چيدن ميز صبحونه شدم ... ساعت و نگاه كردم ... 6 و نيم بود ... ديگه بايد كم كم بيدار مي شدن ... رفتم و يه چايي براي خودم ريختم .

- علي : صبح بخير

- من : سلام ، صبح شما هم بخير !

- علي : انگار تو از همه سحر خيزتري ...

- من ( با خنده ) : نه هميشه ...

- علي : ميشه يه چايي هم براي من بريزي ؟

- من : بله !

يه فنجون چاي هم براي علي ريختم و جلوش گذاشتم .

- علي : ممنون ! خيلي گشنمه !!

- من : اگه غير اين بود جاي تعجب داشت ... آخه شام هم نخورديد ...

مدتي نسبتا طولاني سكوت شد . هر دو مشغول خوردن صبحونه بوديم كه علي سكوت رو شكست ...

- علي : ديروز خوش گذشت ؟

- من : بله ... جاي شما خالي ...

- علي : حالا واقعا جاي من خالي بود ؟

از سوالش جا خوردم و چيزي نگفتم كه لبخندي زد و گفت : « شوخي كردم ... »


romangram.com | @romangraam