#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_201
سرمو بلند كردم و گفتم : « فرهاد !! كتك مي خواي ؟ »
- فرهاد ( با خنده ) : بالاخره سرت و بلند كردي !!
از شيطنت صداش خندم گرفت ولي براي اينكه پر رو تر از اين نشه ، اخم كردم ...
- فرهاد : آشتي اي ديگه ؟؟
- من : قهر نبودم ...
- فرهاد : پس اخم نكن ... زشت ميشي ...
- من : مي خوام زشت بشم ...
- فرهاد : ولي من زنِ زشت دوست ندارم ...
يهو غذا پريد تو گلوم و به شدت به سرفه افتادم ... فرهاد سريع يه ليوان آب برام ريخت و به دستم داد ... وقتي سرفه هام تموم شد ، فرهاد گفت : « چي شد ؟ خوبي ؟ »
چيزي نگفتم كه باز دوباره گفت : « راحله ؟ قهري ؟ ببخشيد ناراحتت كردم ... ! »
ناراحت نبودم ... ولي ... نمي دونم چِم شده بود ...
- فرهاد : بخشيدي ؟؟
- من : ناراحت نشدم ...
- فرهاد : بگو به جون فرهاد !!
- من : به جون خودم !
- فرهاد : خيلي دوستت دارم ...
تك سرفه اي كردم و گفتم : « غذاتو بخور ، سرد شد ... »
هر دو غذاهامونو خورديم و كمي بعد از جامون بلند شديم . فرهاد حساب كرد و از رستوران اومديم بيرون ... همش حس مي كردم كسي مثل سايه دنبالمه ... ولي ... نمي دونم ... شايد هم خيالاتي شده بودم ... بعد از كلي گشتن و تفريح ، ديگه نزديكاي شب بود كه به ويلا برگشتيم ... روز خيلي خوبي بود و كنار فرهاد كلي بهم خوش گذشت .
وارد ويلا كه شديم ، همه تو سالن بودند و داشتند با هم حرف مي زدند . قرار بود فردا صبح حركت كنيم ... هيچكدوممون شام نخورده بوديم . پدرام از بيرون شام گرفته بود . تازه متوجه شدم علي تو جمع نيست ... مشغول خوردن شام بوديم كه علي هم از راه رسيد .
romangram.com | @romangraam