#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_200
خنديدم كه ديدم داره با لبخند بهم نگاه مي كنه و چيزي نمي گه ... خجالت كشيدم وسرم و به اطراف چرخوندم و سعي كردم به چهرش نگاه نكنم ... يه لحظه حس كردم يه چهره ي آشنايي رو ديدم اما با صداي فرهاد سرمو به طرف اون برگردوندم ...
- فرهاد : مي دوني دارم به چي فكر مي كنم راحله ؟
ديدم داره يه جور خاصي نگام مي كنه ...
- من : ميشه اينجوري نگام نكني ؟؟!
- فرهاد : چرا ؟؟
- من : ...
- فرهاد : نمي خواي بدوني به چي فكر مي كنم ؟
- من : ...
- فرهاد : به اينكه يعني ميشه يه روزي اين لبخندا براي من باشه ؟!!
حس كردم اگه يه لحظه ي ديگه اونجا بشينم ، ذوب ميشم ... مثل ذرت بو داده از جا پريدم و به سمت جايي رفتم كه موقع ورود ديده بودم علامت زده سرويس بهداشتي ... رفتم تو و خودم و توي آينه نگاه كردم ... سرخِ سرخ بودم ... البته جاي تعجب نداشت ... شير آب سرد و باز كردم و چند تا مشت آب يخ به صورتم پاشيدم ... از درون داشتم مي سوختم ... چند دقيقه اونجا ايستادم تا كمي از التهابم كم بشه و بعد برگشتم و سر جام نشستم . غذاهامونو آورده بودند . حتي نيم نگاهي هم به فرهاد ننداختم و خودم و با غذا مشغول كردم .
- فرهاد : راحله ؟
بدون اينكه سرمو بلند كنم ، گفتم : « بله ؟ »
- فرهاد : ناراحت شدي ؟ چرا يهو رفتي ؟
- من : نه ، ناراحت نشدم !
- فرهاد : پس چرا نگام نمي كني ؟
- من : چون دارم غذا مي خورم ...
- فرهاد : آها ... از اون لحاظ ... ( و بعد خبيثانه گفت ) ... غذاي تو تنده ؟
- من : نه ... چطور ؟
- فرهاد : آخه ... خيلــي قرمز شدي ، گفتم شايد تنده !!
romangram.com | @romangraam