#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_199
- من ( با خنده ) : خيلي خوشگله !
- فرهاد ( با لبخند ) : براي تو ...
- من : واسه ي من ؟؟
- فرهاد : آره ... مياي بريم اونجا ؟
مسيري رو كه اشاره مي كرد ، با نگام دنبال كردم و به تله كابين رسيدم .
- من : آره ، بريم ... !
رفتيم و سوار تله كابين شديم . طبيعت زير پاهامون واقعا معركه بود . همونطور كه نگام و به پايين دوخته بودم ، گفتم : « ممنونم !! »
فرهاد سرشو بلند كرد و با تعجب گفت : « بابت ؟؟ »
منم سرمو بلند كردم و با لبخند گفتم : « بابت همه چيز »
- فرهاد : يه چيزيت ميشه ها ... من بايد ازت ممنون باشم !
با لبخند نگامو ازش گرفتم و دوباره محو تماشاي اون منظره ي زيبا شدم . وقتي از تله كابين پياده شديم ، با هم رفتيم به رستوراني كه اونجا بود و غذا سفارش داديم .
- من : آقاي دكتر ! امروز پولتون زيادي كرده ؟؟!
- فرهاد : من حاضرم ور شكست بشم ولي امروز تموم نشه !!
لبخند زدم و آروم زمزمه كردم : « منم دوست ندارم امروز تموم شه !! »
- فرهاد ( با لبخند ) : چي گفتي ؟
- من : هيـ .. هيچي ...
فرهاد موذيانه گفت : « چرا ، يه چيزي گفتي ! »
- من : من كه يادم نمياد ... !!!
- فرهاد : نامرد !
romangram.com | @romangraam