#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_198

- من : راستش جاي خاصي مد نظرم نيست ...

- فرهاد : پس به انتخاب من ... !! ( و سرعت و بيشتر كرد و ضبط رو هم روي موسيقي آرومي گذاشت )

- فرهاد : حالا خوب شدم ؟؟

- من : از چه نظر ؟

- فرهاد : تيپ و قيافم !!

معركه شده بود ولي براي اينكه ضايعش كنم يه نيم نگاه بهش انداختم و با كمي مكث گفتم : « بــــد نيستي !! »

قيافش كش اومد و گفت : « راحلــــه !! »

- من : خب چيه ؟؟ نظرمو پرسيدي منم گفتم !!

- فرهاد ( با همون قيافه ي وا رفته ) : فكر مي كردم خوب شدم !

در حاليكه از قيافش خندم گرفته بود ، گفتم : « حالا اگه به خودت نمي گيري بايد بگم ، خوب شدي ... »

- فرهاد ( با نيش باز ) : خوب يا معركــه ؟

- من : ديگه پر رو نشو !!

مسيرمون با كل كل بين ما طي شد و چند دقيقه ي بعد كنار يه مجموعه ي تفريحي گردشي بوديم . اونجا دو تا بليت گرفتيم و وارد شديم .

جاي بزرگ و با صفايي بود ... خيلي هم شلوغ و پر رفت و آمد بود ... تو مسير عبورمون كلي غرفه هاي كوچيك و بزرگ بود كه هر كدومشون يه مغازه رو تشكيل مي دادند ...

- فرهاد : بستني مي خوري ؟

- من : اوهوم

فرهاد رفت از يه آقايي كه دستگاه بستني قيفي داشت ، دو تا بستني قيفي خريد ... از همون بستني قيفي خوشمزه ها كه همون موقع با دستگاه پر مي كنن ... همونطور كه بستني مي خورديم و اطراف و نگاه مي كرديم ، به راهمون ادامه داديم ... بعضي از غرفه ها ، توشون مسابقه هاي مختلف برگزار مي شد ... رو به روي يكي از غرفه ها كه دورش جمع شده بودند ، ايستاديم ... به توضيحات شخصي كه اونجا بود گوش داديم ...

- : سه تا تير داريد كه بايد به صفحه ي رو به روتون شليك كنيد ... اگه تير اول به هدف بخوره ، يه بليت تماشاي فيلم خانوادگي ، تير دوم به هدف بخوره ، يه دوچرخه و تير سوم ، يه عروسك مي بريد .

هدف خيلي دور قرار داشت و سخت مي شد بهش زد . فرهاد هم رفت و يه بليت گرفت و توي صف ايستاد . نوبت كه به فرهاد رسيد ، تفنگ و برداشت و نشونه گرفت . منم داشتم تشويقش مي كردم . تير اولش خطا رفت . تير دومش هم همينطور ... تا در نهايت تير سومش به هدف خورد . با خنده كلي براش دست زدم . اونم رفت از بين عروسكا يكيش رو برداشت . يه ببعي بود كه با دستاش يه قلب و نگه داشته بود .


romangram.com | @romangraam