#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_197

سرمو انداختم پايين و گفتم : « فرهاد قراره بياد دنبالم ... مزاحم شما نمي شم ... »

علي كه انگار وا رفته بود ، گفت : « نه ... نه زحمتي نبود ... ! حالا ... حتما مياد ؟؟ »

- من : بله ...

- علي : خيلي خب !! پس من ديگه ميرم !

- من : ببخشيد ، ميشه يه خواهشي كنم ؟

- علي : حتما !

- من : چيزه ... اگه ميشه ... ( مي خواستم بهش بگم كه صميمي باهام حرف نزنه كه خجالت كشيدم و ديدم واقعا زشته بهش بگم ! )

- من : هيـ ... هيچي ... خدانگهدار ( و به سرعت از علي دور شدم )

چند دقيقه بعد فرهاد رسيد . از ماشين پياده شد . عينك آفتابي زده بود و موهاشو رو به بالا شونه كرده بود و يه كلاه نقاب دار به رنگ آبي تيره هم سرش بود . تيشرتش هم آبي آسموني بود كه خيلي بهش مي اومد .

عينكشو برداشت و يه نگاه به من و يه نگاه به خودش كرد و با خنده گفت : « باهام سِت كردي ؟؟ »

منم با تعجب گفتم : « من بايد همينو از تو بپرسم ! »

فرهاد با همون لبخندي كه رو لبش بود اومد و در سمت منو باز كرد و كمي خم شد و گفت : « افتخار مي ديد بانو ؟ »

خيلي از كارش خجالت كشيدم و گفتم : « اين چه كاريه مي كني ؟ »

- فرهاد : نگو خوب از آب در نيومد كه خيلي تمرين كردم !

- من ( با تعجب ) : جدي كه نميگي ؟!!

- فرهاد : چرا اتفاقا ... فقط مشكلش اين بود ، شرايطش پيش نمي اومد كه انجامش بدم ... حالا سوار نميشي ؟ كمرم خشك شد !!

- من ( با خنده ) : مگه مجبوري ؟؟

سوار شدم و فرهاد هم در سمت منو بست و خودش هم سوار شد و ماشين و روشن كرد ...

- فرهاد : كجا بريم ؟


romangram.com | @romangraam