#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_196
يه كم سكوت كرد كه من گفتم : « كاري با من نداريد ؟ ... »
سرشو بلند كرد و بهم نگاه كرد و چيزي نگفت ... سرمو پايين انداختم ... نگاه خيره اش رو روي خودم حس مي كردم ...
- علي : جايي مي خواي بري مي رسونمت ...
- من : نه ...
- علي : الان بر مي گردم ... ( و از من دور شد و به يكي از اتاقا رفت )
نمي دونستم فرهاد كجاست ... از در بيرون رفتم و نگاهي به دور و اطرافم انداختم . سهند و ساناز و ديدم كه كمي اون طرف تر نشسته بودند ... گوشيم و در آوردم و شماره ي فرهاد و گرفتم . بوق اول كامل نخورده بود كه جواب داد : « سلام راحله جان ! »
- من : سلام فرهاد ! كجايي ؟
- فرهاد : من كنار دريام ، تو كجايي ؟
- من : هنوز تو ويلام ...
- فرهاد : تنهايي ؟
- من : چند تا از بچه ها هستند ... تو چي ؟ بي كاري ؟ وقت داري ؟
- فرهاد : ما واسه شما هميشه وقت داريم !! 5 دقيقه ي ديگه اونجام ... فعلا !
قبل از اينكه چيزي بگم گوشي قطع شده بود .
- علي : اِاِاِ ... اينجايي ؟
با وحشت برگشتم و پشت سرم و نگاه كردم ...
- من : وااااي ... ترسيدم ...
- علي : بخش ... نمي خواستم بترسونمت ... سوييچو آوردم ، اگه موافقي بريم اين دور و اطراف يه چرخي بزنيم ؟!
- من : خب ... راستش ...
- علي : نمياي ؟
romangram.com | @romangraam