#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_192
- من : راجع به چي ؟
- فرهاد : اين قايق سرگردون ...
- من : نمي دونم !! ...
- فرهاد : يعني نمي خواي حتي براي چند وقتي فكر كني بهش ؟ ...
- من : به چي ؟
- فرهاد : به اينكه بشي پارو زن اين قايق ...
دوباره نگاهم و به قايق دوختم كه حالا از ما دور تر شده بود ...
- من : اما من كه قايق راني بلد نيستم ...
- فرهاد ( با لبخند ) : تو فقط پارو بزن ... قايقم خودش مي دونه چجوري بايد حركت كنه ... !
- من : ...
- فرهاد : حالا چي ميگي ؟؟ مي تونم بعد 5 سال دوباره ازت تقاضا كنم ؟ مي خوام ازتون رسما خواستگاري كنم !
حس كردم با اينكه باد مي وزه ولي دارم از درون مي سوزم ...
- فرهاد : راحله ؟ ... اين بار به درخواستم فكر مي كني ؟
بعد اندكي سكوت همونطور كه سرم پايين بود ، گفتم : « قول مي دم اين دفعه كاملا جدي بهش فكر كنم ... »
سرمو بلند كردم ... فرهاد داشت با لبخند نگام مي كرد ... چشماي اونم مثل آسمون امشب ستاره بارون بود و مي درخشيد ... چرا فرهاد چشماش انقدر قشنگ بود ؟ ... واقعا قشنگ بود يا تو نگاه من انقدر زيبا بود ... ؟
- پونه : شما دو تا ... اگه نمي آييد ما سهم شما رو هم بخوريم ...
به سمت بچه ها برگشتيم كه داشتند خوراكي مي خوردند ...
- فرهاد ( با لبخند ) : بريم تا همشو تموم نكردند ...
منم متقابلا بهش لبخند زدم و به سمت بچه ها برگشتيم .
romangram.com | @romangraam