#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_191

عشق تو کار دلم

نفس نفسم تو رو داد میزنه

نفس توی سینه صدات میزنه

نگاه تو مثل جواب منه

تعبیر خواب منه »

( نفس / مرتضي پاشايي )

باورم نميشد فرهاد به اين قشنگي بخونه ... همينطور با حيرت نگاش مي كردم ... بقيه هم تعجب كرده بودند اما اونا زودتر به خودشون اومدند و شروع كردند به تشويقش ... منم كه تازه به خودم اومده بودم لبخندي رو لبم نشوندم و شروع كردم به تشويقش ... اونم داشت با لبخند به من نگاه مي كرد ... اما من فكرم در گير آهنگي بود كه خونده بود ... حس مي كردم همه ي حرفايي كه توي آهنگ گفته شده بود و فرهاد داره از دل خودش به من ميگه ...

نمي دونم چرا عذاب وجدان داشتم ... صداي فرهاد توي گوشم بود : « آره ، ديوونه شدم ... تو ديوونم كردي ... حالا هم در قبال اين ديوونه مسئولي ... ايني كه الان از نظر تو زده به سرش محتاج يكم توجه از سمت توئه ... !! چيزي كه مدام ازش دريغ مي كني ... »

اشك تو چشمام جمع شده بود ... سرمو بلند كردم ... بچه ها مشغول صحبت بودند ... به جاي خالي فرهاد نگاه كردم ... سنگيني نگاهي رو روي خودم حس كردم ... نمي دونم چرا ولي برعكس هميشه ، نمي خواستم نگاهش كنم ... شايد هم اون لحظه دوست نداشتم ... تقصيري نداشت اما ...

با نگاهم دنبال فرهاد گشتم ... چند قدم اون طرف تر ديدمش ... به دور دست ها خيره شده بود ... از جام بلند شدم و به سمتش رفتم ... باد ملايمي مي وزيد و داشت با موهاش بازي مي كرد ... هنوز متوجه حضور من نشده بود ...

كنارش ايستادم و سعي كردم رد نگاهش و دنبال كنم . به قايقي رسيدم كه وسط دريا بود ... عجيب بود كه هنوز كسي داره قايق سواري مي كنه ...

- من : فرهاد ؟ ...

- فرهاد : مي دوني چيه راحله ؟

- من : ...

- فرهاد : من الان درست شبيه اين قايق بدون سرنشينم وسط دريا ... توي تاريكي ... نمي دونم به كجا مي رسم ... به ساحل يا ... حتي نمي دونم كِي مي رسم ... دوست دارم به ساحل برسم اما نمي تونم ... چون سرنشين ندارم ... پس بايد منتظر بمونم تا ببينم امواج منو كجا مي برن ... شايد هم منو تا نابودي پيش ببرن ...

- من : فرهاد ...

- فرهاد : اما من نا اميد نمي شم ... خدا رو چه ديدي ؟ ... شايد باد منو به انتهاي مسير برسونه ... اينو مي دونم كه من از حركت نمي ايستم ، همونطور كه اين قايق هيچوقت از حركت نمي ايسته ! ...

- من : خيلي قشنگ مي خوني ! فكرشم نمي كردم تو بخواي بخوني ...

- فرهاد : خب نظرت ؟ ...


romangram.com | @romangraam