#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_193
*****
امروز آخرين روزيه كه اينجاييم ... قراره فردا برگرديم ... براي صبحونه به طبقه ي پايين رفتم ... طبق معمول دير تر از همه رسيدم ... فقط دو تا صندلي خاليه ... يكي كنار فرهاد و اون يكي كنار پونه ... اما صندلي اي كه كنار پونه است رو به روش علي نشسته ... بدون اينكه بخوام بيشتر فكر كنم ميرم كنار فرهاد ميشينم و به همه صبح بخير ميگم ... همه جوابمو ميدن ... هر كدوم از بچه ها داره نظر مي ده كه اين روز آخري كجا بريم ... در نهايت تصميم بر اين ميشه كه هر كي هر جا خواست بره !!
بعد صبحونه دست پونه رو گرفتم و با خودم به طبقه ي بالا بردم ... رفتيم توي اتاق و روي تخت نشستيم ...
- من ( با نيش باز ) : خب تعريف كن !
پونه خودشو زد به اون راه ...
- پونه : چي رو ؟؟
چشمامو باريك كردم و گفتم : « بــرووو ... من كه مي دونم چي شده ! فقط مي خوام خودت زبون باز كني ... ! »
پونه كه از ذوق داشت منفجر ميشد ، گفت : « درست شد راحلــــه ... 3 روز پيش كه تو راه اومدن بوديم توي ماشين با سياوش كلي دعوا كرديم تا جايي كه من گفتم بزنه كنار تا پياده شم ... جنگ اعصاب راه افتاده بود ... نمي دونم تو راه متوجه شدي كه حالم گرفته است يا نه ؟ ... »
با سر تاييد كردم و مشتاقانه منتظر شدم تا ادامه بده ...
- پونه : بعدش كه دوباره خواستيم راه بيفتيم ، زير بار نمي رفتم كه با سياوش بيام ... همه ي ماشينا راه افتاده بودند و فقط من و سياوش مونده بوديم ... قهر كرده بودم و كنار جاده نشسته بودم كه نمي دونــي چه دادي سرم كشيد كه از جا پريدم و گفت « پونه ! دست بردار از اين كاراي بچه گانت ، سوار شو توي راه با هم حرف مي زنيم ... » منم كه هنوز تو شوك دادي بودم كه سرم كشيده بود ، بي چون و چرا سوار شدم ... ديوونه شده بود ... فقط لايي مي كشيد و مي روند ... نزديك بود تصادف كنيم ... مي خواست به زور از زير زبونم حرف بكشه ... هي مي گفت « بگو كه دوستم داري » مي گفت خسته شده و ديگه طاقت نداره ... منو ديگه نمي دوني ... در حد مرگ ترسيده بودم از قيافه ي عصبانيش و توي صندلي ماشين توي خودم جمع شده بودم ... با اينكه اون موقع موش بودم ، نقاب شير زده بودم و مي خواستم جلوش كم نيارم ... هر چي داد مي زد ، منم داد مي زدم ... گفت دوستم دارم ... گفت مي دونه منم دوستش دارم ... گفت دارم بچه بازي در ميارم ... خودم مي دونستم داره راست ميگه ولي از موضعم پايين نمي اومدم ... آخر سرم تهديد كرد كه شيشه رو پايين مي كشه و داد مي زنه ... تا شيشه رو پايين كشيد منم وا دادم و گفتم ... اعتراف كردم كه دوستش دارم ...
من كه از حيرت دهنم باز مونده بود ، گفتم : « راست مي گي ؟؟؟ »
- پونه : آره ... نمي دوني كه ... بعدش كه گفتم ، انگار يه بار سنگيني رو از روي دوشم برداشته باشن ... سياوش ديوونه بود ، ديوونه تر شده بود ... فقط مي خنديد و داد مي زد ... يادته ماشين ما يه ربع ديرتر از شما رسيد ؟
- من : آره ...
- پونه : الاف آقا شده بوديم ... انقدر بوق بوق كرد و لايي كشيد كه پليس تو راه نگهش داشت ... اول فكر كرد حالش مساعد نيست ...
- من ( با خنده ) : نگووو ...
- پونه : به جون تو راست ميگم ... سياوش هم پر رو پر رو به پليسه گفت « دارم عروسم و مي برم » ... حالا خوبه فقط پليسه جريمه اش كرد ...
- من : چه ماجرايي داشتيد ... نامرد !! چرا تا امروز بهم نگفته بودي ؟
- پونه : نه اينكه تو يه جا بند ميشي ؟
- من : خيلي براتون خوشحالم پونه ... تو و سياوش خيلي به هم مياييد ...
romangram.com | @romangraam