#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_187

منم صدام و بلند كردم و گفتم : « منم كه بايد بگم بســه ... تو ، توي بيمارستان كنارم نيستي ؟؟ تو پاركينگ نمي بينمت ؟؟ يا همين الان ، تو نيستي كه كنارم وايسادي ؟؟ زده به سرت ... !! ديوونه شدي ؟؟؟ »

- فرهاد : آره ، ديوونه شدم ... تو ديوونم كردي ... حالا هم در قبال اين ديوونه مسئولي ... ايني كه الان از نظر تو زده به سرش محتاج يكم توجه از سمت توئه ... !! چيزي كه مدام ازش دريغ مي كني ... ( و پشتش و كرد به من و رفت به سمت ديگه )

دلم به درد اومد ... فرهاد ... منِ لعنتي از خودم رنجوندمش ... با نگاهم داشتم رفتنش و دنبال مي كردم ... وقتي به خودم اومدم كه خيلي وقت بود فرهاد از اونجا دور شده بود ... صداي علي منو به خودم آورد ...

- علي : خوبي ؟ كجايي ؟ پدرام كارم نداشت ... داشتيم چي مي گفتيم ؟

يهو نمي دونم چرا علي رو مقصر ديدم و بدون توجه بهش با اخمي كه بي اختيار روي پيشونيم نشسته بود مسيري كه چند دقيقه ي پيش فرهاد رفته بود و دنبال كردم ...

نشسته بود روي شن هاي كنار ساحل و توي خودش بود ... بچه ها هم داشتند كمي اونور تر آب بازي مي كردند ... با فاصله ي ده قدم ازش ايستادم و داشتم نگاهش مي كردم ... بايد از دلش در مياوردم ... تا خواستم اولين قدمو بردارم انگار يه پارچ آب يخ خالي كرده باشن روم ... ولي انگار خيالاتي نشده بودم ... پونه ي خل و چل از پشت سر يه سطل آب روم ريخته بود و الان داشت مي خنديد ... خواستم كارش و تلافي كنم كه از دستم در رفت ...

ناخود آگاه فكري به ذهنم رسيد ... سريع سطلي رو از كنار چادر برداشتم و طوري كه كسي حواسش بهم نباشه رفتم پر از آبش كردم ... فرهاد هنوز هم ، همونجا نشسته بود ... انگار خيلي توي خودش غرق بود كه اصلا حواسش نبود چه نقشه ي شومي براش كشيدم ... 5 قدم فاصله ي باقي مونده رو با سرعت طي كردم و 1 ، 2 ، 3 ... كل سطل و ناجوانمردانه از بالاي سر خالي كردم روش ...

انگار شوك بزرگي بهش وارد كرده باشند يهو از جاش پريد و بلند شد ... چند دقيقه فقط مات و مبهوت منو نگاه كرد ... آب از سر و كلش و كل بدنش مي چكيد ... موهاي خيسش كه به پيشونيش چسبيده بودند ، خيلي جذابش كرده بودند ...

همونطور كه محو چهرش بودم انگار از حالت بُهت داشت كم كم به خودش مي اومد و مدام نگاهش بين من و سطل توي دستم در نوسان بود كه يه دفعه احساس خطر كردم و آماده ي فرار شدم ... اونم با يه قدم بلند خودشو بهم رسوند و من هم فقط تونستم سطل و بندازم و يه جيغ بنفش بكشم و فرار كنم ...

فرهاد سطل برداشت و سريع پر از آب كرد و دنبالم دويد ... خداييش هم قدماش از من بلند تر بود و هم تند تر مي دويد ... خيلي زود به من رسيد و آبو روي من خالي كرد ... منم ديگه با موش آب كشيده هيچ فرقي نداشتم ... يه جيغ ديگه كشيدم و سطل و از تو دستش بيرون كشيدم و با سطل شروع كردم به كتك زدنش ... اونم فقط مي خنديد و هيچ دفاعي از خودش نمي كرد ... منم از خدا خواسته تا مي خورد ، زدمش ...

با خنده گفت : « نزن ديگه راحله ... بسه ... تو رو خدا ... »

دست از كتك زدنش برداشتم . به هم خيره شده بوديم و حرفي نمي زديم . بعد چند ثانيه هر دو با هم زديم زير خنده ... بعد كه خنديدنمون تموم شد تو چشماش نگاه كردم و گفتم : « فرهاد ؟ ... منو مي بخشي ؟ »

- فرهاد ( با لبخند ) : مگه چي كار كردي ؟

سرمو انداختم پايين و گفتم : « ببخشيد كه اونجوري باهات حرف زدم ... به خدا نمي خواستم ناراحتت كنم ! »

- فرهاد : تو بايد منو ببخشي راحله ... شرمنده كه سرت داد كشيدم !

هر دو با لبخند به هم نگاه كرديم و حواسمون به دور و اطراف نبود كه يهو تحت حمله ي بچه ها قرار گرفتيم ... بچه ها از همه طرف بهمون آب مي پاشيدند ... من و فرهاد به التماس افتاده بوديم ولي نامردا امون نمي دادند ...

بعد كلي آب بازي و خنديدن همه تو ساحل ولو شديم ... كم كم داشت هوا رو به تاريكي مي رفت ... سياوش و سهند رفتند تا از بيرون شام بخرند ... ما هم مشغول درست كردن آتيش شديم ... لحظاتي بعد همه دور آتيش نشسته بوديم .

هوا خيلي خوب بود و آسمون پر از ستاره بود و ماه تو آسمون درخشش زيادي داشت ... بعد از اينكه شاممونو دور هم خورديم ، سياوش ازمون دور شد و چند لحظه بعد با گيتارش برگشت ... صداي دست و جيغ بچه ها بلند شد ... سياوش كنارمون نشست و گفت : « خب ... سفارش بدين !! »

همه به هم نگاه كرديم و كسي چيزي نگفت كه خود سياوش گفت : « انگار خودم بايد بزنم ! »


romangram.com | @romangraam