#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_186
- فرهاد : مزاحمتون شدم انگار ...
- من : ...
- فرهاد : انگار بحث سر ازدواج بود ...
بهش نگاه كردم كه دست به سينه ايستاده بود و نگاهشو به رو به رو دوخته بود و يه اخم ابروهاش و به هم گره زده بود ...
- من : فال گوش وايسادي ؟
- فرهاد : نه ... اتفاقا خيلي دوست داشتم زودتر مي رسيدم ...
- من : پدرام با علي چي كار داشت ؟
يهو فرهاد به سمتم چرخيد و با اخمي كه از چند لحظه پيش بيشتر شده بود ، گفت : « مگه قرار بود پدرام با صالحــــي كاري داشته باشه ؟؟ »
- من ( با تعجب ) : يعني چي ؟
فرهاد خونسرد روشو به سمت دريا برگردوند و گفت : « چاره اي به جز اين نداشتم ... !! »
با چشماي گرد شده گفتم : « الكي گفتي ؟ »
فقط به تكون دادن سر اكتفا كرد ... حرصم گرفته بود از اين همه خونسردي عجيبش ...
- من : كارت خيلي زشت و غير اخلاقي بود !
- فرهاد : غير اخلاقي اين بود كه يه بار كنترلمو از دست بدم و يه كاري دست خودم و اون بدم ...
متحير داشتم نگاهش مي كردم ...
- من : هيچ ... معلوم هست داري چي مي گي ؟؟؟ مگه چي شده ؟؟
فرهاد يه دفعه فوران كرد و با صدايي كه تقريبا بلند شده بود ، گفت : « چي شده ؟ موضوع ازدواج چي بود ؟ چرا بايد ازش در اين باره بپرسي ؟ اصلا چرا همش پيش اوني ؟ ... »
من كه هم خيلي تعجب كرده بودم و هم عصباني شده بودم ، گفتم : « چي ميگي فرهاد ؟؟ حالت خوبه ؟ اونم يه آدمه مثل بقيه !! چرا روش حساسي ؟؟ تازه ... ما كي هميشه با هم بوديم ؟ ... »
فرهاد كه ديگه صداش تفاوتي با فرياد نداشت ،گفت : « آره ... من رو اون حساســـم ... حالا كه مي دوني روش حساسم انقدر دور و برش نباش ... آره ، اونم يه آدمه ولي فرقش با بقيه اينه كه قلبتو تصاحب كرده ... حق نداشته اين كارو بكنه ... هميشه با هم نيستيد ؟؟ هِــه ... پس خيلي جالبه كه اتفاقي همه جا با هم مي بينمتون ... تو بيمارستان ، تو پاركينگ ، كنار دريا ... بســــه ديگه راحلــه ... »
romangram.com | @romangraam